ظهور پست مدرنیسم نشانه بحران مدرنیسم است، كه بحران معنا نام دارد. هر چند كه امروزه مدرنیسم در مواجهه با این بحران، خود را از یك دكترین حقیقت یاب مبتنى بر این همانى عقل و دانش، به یك ضد دكترین مدعىِ نسخِ خودانگاره حقیقت در حوزه فلسفه و علم تبدیل مى‏كند، امّا این مدرنیسم متنبّه نیز نمى‏تواند طرف گفت‏وگوى اسلام قرار گیرد. از نظر نویسنده، بحران معنا همچنان در مدرنیسم وجود دارد و این بحران، انسان را به بى‏معنایى مى‏كشاند. علاوه براین هر نوع گفت‏وگویى بین اسلام و پست مدرنیسم نیز تناقض گونه است، چرا كه گفت‏وگویى خواهد بود بین یك دكترین استعلایى و حقیقت و یك ضد دكترینى كه حقیقت جهان شمول و امر استعلایى را انكار مى‏كند. براین اساس اندیشه اسلامى هم باید سقوط عقل روشنگرى را مورد توجه قرار دهد و هم بدون افتادن در ورطه پست مدرنیسم، دیدگاهى آشتى جویانه از انسان ارائه كند تا از این طریق تعهد خود را در قبال وحدت اخلاقى نوع بشر تجدید نماید.

واژه‏هاى كلیدى: مدرنیسم، پست مدرنیسم، اسلام گرایان، بحران معنا و گفت‏وگو.

مقدمه‏

مدرنیته امروزه با بحران مواجه است. این بحران، نه بحران قدرت كه بحران معنا، نه بحران ثمربخشى ابزارهاى مدرن كه بحران مشروعیت اهداف مدرن، نه بحران توانایى قهرمانان مدرنیته در پیش بردن پروژه آن كه بحران در اصل نیكى و درست بودن خود این پروژه است، زیرا جوامع مدرن در مواجهه با چالش‏هاى درونى حكومت، اقتصاد و عوامل سامان دهنده اولیه شرایط انسانى، مطابقت با نظام مدرنیستى اشیا، درمانده و ناتوان نیستند، همچنین سازمان‏هاى سیاسى مدرن نیز در مقابل هیچ تهدیدى از جانب دشمنان خارجى بى‏دفاع و آسیب‏پذیر نیستند. به هیچ وجه هیچ برده‏اى در درون حصارهاى روم جدید وجود ندارد و هیچ قومى از بربرها پشت دروازهاى آن نیست، با وجود این ساكنان شهرهاى مدرن شادمان نیستند، آنها فیروز و شاد و سرمست نیستند، بلكه احساس سردرگمى و سرزنش مى‏كنند. سردرگم به دلیل این كه مدینه جهانى آنها مدینه‏اى است فاقد خوى انسانى، و احساس سرزنش به دلیل درك این نكته كه هیچ مدینه‏اى در تاریخ تا كنون نتوانسته هارمونى عدالت یا حقیقت كامل را تحقق بخشد. بنابراین آنها با نگرانى و ناامیدى دریافته‏اند كه وعده‏هاى مدرنیته براى ایجاد آرمانشهرى كه از آن دم مى‏زد و جهان‏شهر انسانى هیچ‏گاه تحقق نخواهد یافت، و این كه تمام مردان و قهرمانان مدرنیته قادر نخواهند بود تا هامپتى - دامپتى (تكه پاره‏هاى) انسانى ما را دوباره گردهم آورند. تنها بدین معنا - یعنى ناتوانى عقل مدرن در به انجام رساندن وعده‏اش مبنى بر تحقق الگویى از نظم كامل تاریخى - است كه عبارت «بحران مدرنیته» مشروعیت مى‏یابد و تفكر موجود نیز بر آمده از همین بن بست فكرى است؛ از این رو بصیرت فلسفه معاصر دارد ماهیت این بحران را آشكار مى‏كند و آن این كه مدرنیته دیگر قادر نیست تا به مثابه یك دكترین عمل كند، همچنین دیگر نمى‏تواند هیچ ادعایى در مورد هرگونه جهان‏بینى منسجم یا هستى‏شناسى معنادار داشته باشد؛ به عبارت دیگر، تمام ادعاهاى تجویزى مدرنیته، رهنمودهاى بى‏شمارش در باب اتوپیاهاى اجتماعى و پروژه‏هاى توسعه، چیزى بیشتر از پیش داورى‏هاى فرهنگى و تاریخى تمدن حاكم نیستند. اینها همه مجادلات قدرت، توسط قدرت و براى قدرت است. گفتمان عقل كمتر از ساخت تاریخى‏اى كه وحى دارد، نیست و درست به همان اندازه اقتدارگراست.

تاریخ حاكم بر تئورى‏

به نحوى متناقض نماعقل مدرن (روشنگرى) كه به خاطر كشف تاریخ به خود مى‏بالید و ادعاى متافیزیكى والا در مورد وجود تاریخى را در برابر ابدیت فرازمانى، منزل حقیقى انسان مى‏دانست، اكنون با فاجعه آمیزترین پیامدهاى ناشى از حقایق خودش خوار و زبون مى‏شود، چه این كه منطق «چه كسى در عوض از محافظان محافظت مى‏كند؟» تصدیق این امر را كه خود عقل محصول تاریخ است و نه محك و معیارى فراتاریخى براى راستى و ناراستى، ناگزیر مى‏كند. به عبارت دیگر، تنها نه یك عقل جهان شمول كه كثیرى از عقل‏هاى محلى، تاریخى و همسان وجود دارند. بنابراین سؤال همیشگى فلسفه درباره ماهیت بهترین نظام، پرسش غیرقابل اجتناب هر فرد انسانى درباره هدف و غایت هستى انسانى نمى‏تواند در محضر دادگاه عقل حل و فصل شود. اما این خوارى و زبونى عقل در برابر اسرار هستى انسان مایه تأسف و شرمسارى نو راست كیشى نسبى گرایى نیست. برعكس، شكست عقل روشنگرى در فایق آمدن بر تمرد و نافرمانى تاریخ در برابر تئورى به عنوان دلیلى بر ماهیت برهم كنشى و دلبخواهانه ادعاهاى حقیقت تلقى مى‏شود.
حقیقت، بنابر ایده نهیلیسم، چیزى نیست جز نقاب عقل كه قدرت به تن مى‏كند، حقیقت بازى لفظى است، استراتژى گفتمانى براى حفظ برترى قدرت‏هاى موجود است. بنابراین تمام تمهیدات جهانى، همه تئورى‏هاى بزرگ، همه فرا روایت‏ها و ایدئولوژى‏ها، دكترین‏هاى سیاسى و نیز روش‏هاى تحلیل مهندسى اجتماعى - براى موجود ما بعد متافیزیكى آگاهى یافته دیگر هیچ مشروعیتى ندارند. پیشتر در زمان تعین مدرنیته، هیچ تحیر و سردرگمى‏اى راجع به اسرار هستى انسان، هیچ فروتنى‏اى در مقابل برهم‏كنشى شرایط انسانى و هیچ ترس و وحشتى از مستورى هستى كه تمام گفتمان‏هاى مدرنیستى و پست مدرنیستى امروز را شكل مى‏دهد، وجود نداشت. بر عكس، ادعا مى‏شد از آن جا كه افشاگرى فلسفه از «فریبكارى عقل»، این همانى امر عقلانى و امر واقعى، همخوانى و تطابق امر هنجارى و امر تجربى را نمایان مى‏ساخت، تاریخ پایان یافته و اتوپیاى بى‏پایان و ابدى نوع بشر نزدیك مى‏نمود. تمام چیزهایى كه یك جامعه باید انجام مى‏داد عبارت بود از تقلید از سرمشقى كه روح اروپایى فراهم مى‏كرد، پیروى از منحنى پیشرفت و توسعه آن در «تاریخ جهانى»، و درك محسنات یك نظم اجتماعى كامل كه در پى‏داشت. بدین ترتیب كشف تاریخ به عنوان یك سیستم و یك هنجار قابل رمزگشایى و هدف پیش بینى‏پذیر توسعه، تاریخ را به جامعه‏شناسى تغییر شكل داد، موجبات تكنولوژى‏هاى اتوپیایى مهندسى اجتماعى را فراهم كرد. تمام رنج‏ها و محنت‏هایى كه در نتیجه این تجربیات روى داد و در واقع مشروعیت بخشى سیاست‏هاى نسل كشى و پاكسازى قومى كه ارمغان مدرنیته نیز محسوب مى‏شود، همه مى‏توانند مستقیماً به ادعاهایى مبنى بر این كه عقل انسان در فرآیند گسترش روح اروپایى و در هنگام پیشرفت دولت - ملت در تاریخ، توانسته بود غایت حقیقى انسان را كشف كند، نسبت داده شود.
امروزه مى‏دانیم كه نمى‏توان بر بن بست اخلاقى و فكرى‏اى كه هر فیلسوف «عام» تاریخ با آن مواجه است با وفادار ماندن به ادعاهاى آغازین مدرنیته مبنى بر توانایى عقل در تجویز و ارائه قاعده‏اى كامل براى هستى تاریخى، فایق آمد. در واقع، از نظر اخلاقى تضاد بین قاعده و تاریخ كه در درون پارادایم روشنگرى اجتناب‏ناپذیر است، تنها در صورتى از بین مى‏رود كه ما با عقل جهان‏شمول وداع كنیم. به دلیل این كه عقلى كه مسیر تاریخ جهان را معین مى‏كند، عقلى است كه بر اراده اخلاقى سیطره دارد، درست مانند تاریخى كه از دستورهاى اراده اخلاقى پیروى مى‏كند هر نظامى از عقل جهان‏شمول و حاكم را زاید و غیرضرورى مى‏نمایاند. اگر اخلاق به كارگیرى اراده آزاد باشد، پس نمى‏تواند درون محدویت‏ها از هر نوع كه باشد از جمله محدودیت‏هاى ناشى از عقل، عمل كند، همین طور اگر عقل جوهر انسان باشد نمى‏تواند بدون این كه قواعدى را تجویز كند كه براى «همه زمان‏ها و همه مكان‏ها» معتبر باشد، باز ایستد.
از این رو این بن‏بست از طریق یكى از این دو استراتژى مى‏تواند رفع شود: یا باید حاكمیت وجود (تاریخ) بر قاعده (تئورى) را پذیرفت و اصول اخلاقى را از گفتمان عقل به طور كلى بیرون كرد، یا حامى اولویت قاعده بود و در این صورت تاریخ را از این دیدگاه تئوریكى بیرون كرد. تاریخمندى بى‏قاعده یا قاعده‏مندى غیرتاریخى، عقل (فراتاریخى) یا بى‏نظمى تاریخ (فراعقلى)، هر كدام از این‏ها كه باشد، اصول اخلاقى یا توسط عقلانیت تئوریكى ثابت مى‏شوند و یا به واسطه اتفاقات سیاسى از بین مى‏روند. در این صورت، به طور متناقض نما میراث روشنگرى - كه بیشترین نگرانى‏ها را براى روح مدرن موجب مى‏شود - از این بینش نشات مى‏گیرد كه وضعیت انسانى، زمانى كه از وابستگى‏هاى استعلایى‏اش بیرون رانده شد، «فراسوى نیك و بد» ظاهر مى‏گردد، یا اهداف انسانى، كه رنج و محنت او را تحمل‏پذیر و معنادار مى‏كند در بیرون از افق تاریخى قرار دارد و یا این كه انسان بدون شك «حیوانى خالق معنا» است و منبع اصول اخلاقى خودش است. اما در روند كنونى، این بحران تنها راه را براى حاكمیت نیهلیسم معاصر هموار مى‏كند، زیرا جهان مدرن فهم تمایز بین نیك و بد را كه بر اراده و قصد انسان استوار نیست، به طور روزافزونى مشكل مى‏یابد و با وجود این، معتقد است داورى‏هاى هنجارى با ادعاهاى تجربى تأیید نمى‏شوند و این امر در نهایت موجب ناامیدى از امكان حفظ هر گونه تمایز بخشى بین راستى و ناراستى شده است. با انكار امكان استعلا و آغاز شدن حاكمیت تاریخ بر تئورى، انسان مدرن زندگى در جهان بدون هنجارها را برگزیده است. جهان او جهانى شناختى است كه فاقد امكان داورى اخلاقى است.

از دكترین تا ضد دكترین‏

امروزه مدرنیته خودش را از یك دكترین به یك ضد دكترین تبدیل مى‏كند؛ مدرنیته به جاى ادعاى هرگونه «حقیقت» براى الگوى جهان‏هاى درونى و بیرونى‏اش، اكنون ادعا مى‏كند كه خود انگاره «حقیقت» حداقل در حوزه فلسفه و علم منسوخ شده است. فلسفه مدرنیستى (كانتى) از توانایى‏اش در مشخص كردن خطى روشن بین عقل و غیرعقل مغرور بود و هست. مدرنتیه این - همانى عقل و دانش را مبناى استدلال خود قرار مى‏دهد، هر چیزى كه در محدوده عقل قرار مى‏گیرد، شناخته مى‏شود یا قابل شناسایى است، و هر چیزى كه بیرون از این قلمرو باشد قابل شناسایى نبوده در نتیجه امرى وابسته به حدسیات و اوهام است. بنابراین معضل پیش روى انسان مدرن این است كه او احتمالاً یا درون محدوده‏هاى این عقل باقى مى‏ماند و یاد مى‏گیرد كه با عدم قطعیت تمام حقایق و جهت‏گیرى تمام دانش‏ها مدارا كند، و یا ممكن است بیرون از مرزهاى عقل گام بردارد و احتمالاً معانى‏اى را از طریق درك و تجسمى از كل خلق كند؛ اما او احتمالاً این كار را تنها با این دلگرمى و اطمینان انجام خواهد داد كه چنین «كلى‏اى» همواره اختیارى و اثبات‏ناپذیر باشد.
بدنى ترتیب، آدم با ناهمخوانى مأیوس كننده دانش و معنا، یعنى ناسازگارى بین روش‏هاى علم، كه با توجه به ماهیت كاملاً تجربى‏اش ضرورتا تقلیل گراست و جست‏وجوى انسان براى معنا، كه قادر نیست تا از پرسش‏هاى «غیر علمى» كلیت و غایت احتراز كند، مواجه است.
ظاهراً مدرنیسم ضدجزمى مدرنیته در پى«شالوده شكنى» سوژه مدرنیستى، آشكار كردن بنیاد اصلى متافیزیكى گفتمان‏هایش و راززدایى از هر زبان و گفتمانى است. در واقع، طبق نظر ریچارد روتى، صریح‏ترین سخنگوى این فلسفه:
حقیقت تنها یك خصیصه زبان است؛ جایى كه جملات وجود ندارد، هیچ حقیقتى وجود ندارد، و این ایده كه جهان تصمیم مى‏گیرد كه چه توصیفاتى حقیقى هستند دیگر معنا ندارد.
[بعلاوه‏] از آن جا كه تنها توصیفات از جهان مى‏توانند صادق یا كاذب باشند، تنها جملات مى‏توانند صادق باشند، حقیقت منوط مى‏شود به توان بشر در ساخت زبان‏ها كه در آن جملات را بیان كند.
با فرض قرار دادن این - همانىِ حقیقت و زبان، پرده‏گشایى از مدرنیته و متافیزیك آن به نقطه‏اى رسیده كه ما انسان‏ها «دیگر هیچ چیز را پرستش نمى‏كنیم، هیچ چیز را امرى شبه ربوبى تلقى نمى‏كنیم و همه چیز، زبان، وجدان و جامعه‏مان را محصول زمان و تصادف تلقى مى‏كنیم». در نتیجه اتوپیاى ضد مدرنیستى اكنون ممكن است به عنوان «فرهنگ لیبرالیسم» كه كاملاً «روشن و سكولار» خواهد بود، درك شود. این چیزى خواهد بود كه در آن هیچ نشانه‏اى از الوهیت، چه در قالب جهان الوهیت یافته یا شخص الوهیت یافته، باقى نمى‏ماند. در چنین فرهنگى هیچ جایى براى این باور كه نیروهاى غیرانسانى وجود دارند كه انسان باید در برابر آنها پاسخ‏گو باشد، وجود ندارد. این فرهنگ نه تنها ایده مقدس بودن بلكه ایده‏هاى مربوط به «وفادارى و دلبستگى به حقیقت» و «برآورده كردن ژرف‏ترین نیازهاى روح» را رها كرده یا كاملاً مورد تعبیر و تفسیر مجدد قرار مى‏دهد. روند تقدس زدایى در عالم نظر در اوج خود به این منجر مى‏شود كه دیگر ما قادر نیستیم تا شاهد كاربردى براى این انگاره باشیم كه انسان متناهى، فناپذیر و تصادفاً موجود بتواند معناى زندگى‏اش را از چیزى غیر از انسان متناهى، فناپذیر و تصادفاً موجود دیگر كسب كند.

دست آورد اصلى مدرنیته - اگراین منطق را دنبال كنید - عبارت خواهد بود از ارائه مجموعه‏اى از ادعاها راجع به عقل، انسان، تاریخ كه انسان با بلوغ فكرى‏اش توانسته كذب بودن آنها را آشكار كند. این كشف كه اصول متعارف و مسلم مدرنیته گمراه كننده بوده‏اند، به همین معناست و امروزه به عنوان بزرگ‏ترین كمك عقل در فهم ما از وضعیت انسان مورد تحسین قرار مى‏گیرد. این شكست، نور مدرنیته راكم فروغ نمى‏كند یا بر پروژه مدرنیستى سایه نمى‏افكند، زیرا ادعا این است كه این تنها مدرنیته نیست كه نمى‏تواند خودش را با توسل به معیار عقلانیتى كه خود ارائه كرده اثبات كند، بلكه تمام فلسفه‏هاى كلیت گرا، تمام تاریخ‏هاى جهانى، تمام دكترین‏هاى رهایى بخش، تمام نظرهاى فرجام‏گرا، همه اثبات‏ناپذیر/ابطال‏پذیر و لذا غیر علمى و غیرعقلى هستند. ممكن است كسى بگوید مدرنیته بازى نابهنجارى است، اگر نتواند راه خود را برگزیند، در آن صورت به هیچ كس اجازه نخواهد داد كه اصلاً بازى كند!

عقل در جست و جوى یك زمینه بنیادى‏

بحران مدرنیته در رویارویى با جنبش شالوده شكنى به نحو بارزى نمایان مى‏شود؛ این جنبش عقل را از جایگاه و مقام استعلایى و از حیث تجربى غیرقابل انكارش و نیز از خسروى و مقام شاهى‏اش برجهان فرو مى‏كاهد و آن را به نظامى در درون تاریخ تنزل مقام مى‏دهد؛ از این رو این امر به استراتژیى كه عقل‏گرایان مدرن پیشتر علیه مدافعان وحى به كار مى‏بردند، بى‏شباهت نیست. كاربرد روش‏هاى مدرنیستى براى اثبات حقیقت مدرنیستى در صفوف خود آنها موجب هول و هراس‏هاى زیادى شده است. قهرمانان عقل مدرن در حالى كه از انهدام و ویرانى میراث پرطمطراق و پرافتخار خود - كه این حمله موجبات آن را فراهم كرده است - آشكارا وحشت زده و سرگشته شده‏اند، به این درك رسیده‏اند كه عقل بدون یك زمینه بنیادى همواره در برابر نگاه ممتد نیهلیستى دیدگاه مبتنى بر تاریخ مندى آسیب‏پذیر و بى‏دفاع باقى مانده‏اند؛ دیدگاهى كه مفتاح ویرانگر شناخت‏شناسى‏هاى نسبى‏گراى آن همواره حقایق مدرنیستى را به مثابه یك مورد در میان كثیرى از ناحقایق‏هاى همسان و منسوخ عرضه خواهد داشت. تعجبى ندارد كه یكى از برجسته‏ترین مدافعان مدرنیسم در آخرین تلاش خود براى حفظ شرافت و آبروى آن دفاعیه‏اى را در طرفدارى از آن عرضه كرده كه چیزى جز پاسخى هراس زده نیست، به دلیل اتخاذ یك خطى مشى دگماتیك و بنیادگرایانه دفاعى! عقل باید از خودش نه بر اساس منطق و استدلال، كه بر پایه برترى بدیهىِ - غیرقابل بحث - زمینه بنیادى‏اش كه خود معترف آن است، دفاع كند! با مسلم انگاشتن این درك كه مباحث و مجادلات فكرى امروز ما سه جانبه است و نه سنتاً دو جانبه، ارنست گلنر این جهت‏گیرى‏هاى شناخت شناسانه اصلى را بدین گونه دسته بندى كرده است: 1 - بنیادگرایى مذهبى؛ 2 - نسبى گرایى؛ 3 - عقل گرایى روشنگرى یا بنیادگرایى عقل گرا.2
چیزى كه در مورد این دفاعیه برجسته و نمایان است این است كه در مصاف با «بنیادگرایى مذهبى»، عقل گرایى گلنر تنها مى‏تواند در قالب یك دگما از خودش دفاع كند، یعنى این كه مى‏تواند با چالش و ستیزه جویى خصم شهرت یافته خود از طریق اعتراف واقعى و راستین رو به رو شود؛ زیرا در حالى كه گلنر با سماجت بر این عقیده خود كه «هیچ وحى‏اى وجود ندارد و نمى‏تواند وجود داشته باشد» پافشارى مى‏كند،3 همچنین بدون هیچ گونه حجب یا وارون نمایى اعلام مى‏كند كه «شناخت‏شناسى روشنگرى» آن طور كه در متون كانتى آمده، مطلق و تام است، بدین معنا كه در ماورا و بیرون بودن از فرهنگى خاص یا هر فرهنگى و نیز ماورا و بیرون بودن از جهان، «دو برابر استعلایى» است،4 نیازى نیست كه بگوییم این ادعا الزاماً غیرقابل بحث و ابطال‏ناپذیر، درباره اقتدار پیشینى «متن متعلق به خود» كاملاً همان چیزى است كه عقل گرایى به عنوان امور دگماتیك و بوالهوسانه رد مى‏كند.
بنابراین زمانى كه گلنر با حمله به موضع آشكارا مذهبى نما، اظهار تأسف مى‏كند كه «باور به وحى و ترجیح و تأیید منبع آن» خودش را از طریق «استدلالى آشكارا مبتنى بر دور» توجیه و مشروع مى‏كند، او باید به طرزى توجیه‏پذیر به ناهمخوانى نابخشودنى منطقى و دورویى و تزویر آشكار اخلاقى متهم شده باشد، به دلیل این كه ادعاى خود او درباره صلاحیت شناختى متون كانتى درست مانند هر كس دیگر دلبخواهانه و «كاملاً مبتنى بر دور» است. بدون اثبات برترى شناختى متون خود وى، گلنر تنها از ادعاى پست مدرنیست‏ها مبنى بر این كه عقل روشنگرى صرفاً یكى از زمینه‏هاى ممكن تاریخ است كه به نام علم و گیتى‏گرایى در پى‏استقرار نظام گفتمانى سیادت مآبانه خودش است، حمایت مى‏كند.
على رغم ترویج «اخلاق شناختى» (استعلایى) كانت، كانت، پیشنهاد مأیوس كننده گلنر براى اعطاى زمینه بنیادى به عقل روشنگرى صرفاً به ما در مورد ماهیت اعترافى مدرنیسم هشدار مى‏دهد! بنابراین اقتدار عقل یك روش عام و جهانى نیست، بلكه برآمده از زمینه‏اى استعلایى است، زیرا خود این روش تسلیم خود را به زمینه خاص تصدیق مى‏كند و مشروعیتش را از آن مى‏گیرد. بنابراین بیشتر از همه چیز تنوع «بنیادگراى» عقل گرایى نشانه جدى بودن این بحران است كه امروزه دامن‏گیر مدرنیته شده و گفتمانش را جزمى و دچار خود شكى و عدم اعتماد به نفس كرده است. این امر شایسته توجه بیشتر ماست، به دلیل این كه نمونه یك تلاش افراطى براى حفظ و حراست از اقتدار مدرنیته به مثابه یك دكترین است؛ اما با بستن در به روى امكان وجود وحى، مدرنیته حقیقت وجود جهانى بسته و جبرى را اعلام كرده و بدین ترتیب خود را به عنوان آنتى‏تز ایمان مذهبى معرفى مى‏كند. روشن است كه قالب بنیادگرایانه و جزمى مدرنیسم نمى‏تواند با اصول ایمان و آگاهى اسلامى سازگار باشد و لذا باید به مثابه امورى كاذب و دروغین كه حقیقت غایى متعال وجود، هستى و انسان را انكار و تحریف مى‏كنند، رها شود.

گفت‏وگوى اسلام با مدرنیسم متنبه‏

خوشبختانه دوران حكمرانى اخلاقى و فكرى امپریالیسم مدرنیستى به سرآمده است. مدرنیته متنبه مدرنیته‏اى است كه تحت فشار قرار گرفته است تا در باب حقایق ادعایى خود متواضع‏تر و معتدل‏تر باشد. امروزه حتى برجسته‏ترین مدافعان مدرنیته تصدیق مى‏كنند كه: 1 - حقایق ادعایى عقل روشنگرى بر منطق دور استوار است؛ 2 - انگاره سوژه مستقل، استعلایى و غیرتاریخى كه عقل او محك و معیار همه دانش‏هاست، به شدت به یك «معضل» تبدیل شده است؛ 3 - مسأله پیشرفت امرى «متناقض» است: شیفتگى به آزادى كه تمام «تابوها» را نامشروع و غیرضرورى مى‏كند، مخالف حفظ و نیكدارى هر گونه نظم اخلاقى و به دنبال آن سیاسى و اجتماعى است؛ 4 - منشور جامعه سیاسى مدرنیستى، و نه هر جامعه سیاسى، همواره كوته بینانه و محروم ساز بوده است؛ 5 - مسأله جهان شمولى عدالت و حقوق ادعایى متافیزیكى است كه عملاً نمى‏تواند درون یك بستر سیاسى اجتماعى خاص دوباره به دست آورده شود؛ 6 - داورى عقل و هم معنا بسیار فراتر از جهان شهرى مدرنیته بسط مى‏یابد.
صرف نظر از وعده‏ها یا دردسرهاى دیگر، نامشروع شدن مدرنیته در سطح دكترین، بدون شك فضاى فكرى جدیدى را گشوده و برنامه كارى متفاوتى را براى گفت‏وگوى بین مدرنیست‏ها و دیگران در میان تمدن اسلامى و نیز اسلام و غرب به وجود آورده است. حتى اگر تا كنون پتانسیل واقعى این فضاى فكرى را متفكران برجسته هر دو طرف درك نكرده باشند، امكان آشتى و سازش بین مدرنیسم وایمان مذهبى (در غیبت یك سنتز معتبر و موثق!) نمى‏تواند غیر محتمل پنداشته شود. دلایل مؤید چنین برداشتى چندان پیچیده و دور از دسترس نیست: هر نوع گفت و شنود بین دو دكترینى كه هر كدام رستگارى تمام و كمالى را وعده مى‏دهند، گفت‏وگو محسوب نمى‏شود.
شدت برخورد مدرنیته با اسلام را مى‏توان با توجه به این واقعیت توضیح داد كه آن نوع مدرنیستى كه نیرومندانه در سراسر جهان اسلام معرفى و پراكنده شد، چیزى بیشتر از صرف توجیه كننده‏اى براى حاكمیت استعمارى بود، بلكه آن مدرنیته خودش را یك دكترین جهانى آزادسازى معرفى كرد! ادعاى طرح یك هستى‏شناسى و جهان بینى جدید و علمى را مطرح و به دنبال آن مدعى شد كه همه جهان بینى‏ها و مذاهب «سنتى» از جمله اسلام بر اساس زمینه‏هاى شناختى از مد افتاده و ناكارا هستند. از این رو مدرنیسم خودش را به عنوان شناخت‏شناسى مبتنى بر عقل مشروع ساخت. مدرنیته پیشتر رفته و ادعاى جهان شمول براى حقایق مورد نظر خود كرد؛ از جمله این حقایق ایمان آنها به قدرت عقل و علم بود كه مدرنیست‏ها پیشتر بى‏باكانه و با اعتماد به نفس كامل توانسته بودند اعلام كنند كه نه تنها تمام رمز و رازهاى جهان فیزیكى در چنگ آنهاست، بلكه «علم تمام و كمال مربوط به انسان» كه نیاز به هر نوع داورى ذهنى و احساسى را در باب موضوعات اجتماعى از بین مى‏برد آخرین پیامد منطقى این روشنگرى خواهد بود. البته ماركسیسم، افراطى‏ترین وانقلابى‏ترین نمونه از آن نوع پوزیتیویسم علمى بود كه در نگاه امروز به گذشته بسیار صاف و ساده و خیرخواهانه و در عین حال بسیار كم خردانه و غیرمنعطف به نظر مى‏رسید.
اگر همان طور كه ممكن است در نظر بگیریم، مدرنیسم در دوران شكوفایى خود دكترینى بسیار بلند پرواز و متكبر بود كه در اختیار داشتن توضیح و توجیه كاملى از «همه چیز» و نیز رستگارى - آزادگى بشر - كه به دنبال تشخیص و بازشناسى این امور جامع و كامل روى مى‏داد را ادعا مى‏كرد. تعجب چندانى ندارد كه مدرنیته با اسلام بر سر ایمان به خداوند در مى‏افتد. خداى متعالى كه منبع نهایى تمامى معانى و وجود است، اما خود او برخلاف هستى علم، كاملاً بواسطه قواى شناختى انسان به درك و فهم در نمى‏آید. زیرا خداوند همواره و تا ابد «بزرگ‏تر» از هر تلاش بشرى براى به چنگ آوردن گوهر و چیستى اوست. او بزرگ‏تر از هر توصیفى از وجود او، هر استعاره و هر تصورى است؛ همچنین بزرگ‏تر از هستى و «تمام موجودات» محسوس و معقول عالم هستى است. براى مسلمانان هر گونه مصالحه و سازش با مدرنیته عقیدتى، این مفهوم متعال و الزامات منطقى ناشى از آن را به مخاطره مى‏اندازد.
به همین دلایل مشابه است كه هر نوع «گفت‏وگویى» بین اسلام و «پست مدرنیسم»، بین یك دكترین استعلایى و حقیقت و یك ضد دكترینى كه در انكار حقیقت جهان شمول و امر استعلایى بنیادگراست، تناقض گویى است. نه تنها هر نوع «گفت و شنودى» بین هواداران هر یك از این دو نوع نظام متافیزیكى آشتى‏ناپذیر، از حیث اخلاقى و منطقى بى‏معنا و بیهوده است، بلكه از نظر اسلامى از حیث تاكتیكى نیز زیان بخش است، چون چنین حركتى تنها به منزله شناسایى پست مدرنیسم - كه صرفاً نشانه بحران مدرنیسم است - به عنوان تنها فلسفه واقعى دوران ما خواهد بود كه دوراندیشى‏هاى آن بیانى آموزاننده و نیز رهاننده از وضعیت انسانى امروز ماست. نه تنها مدرنیسم متنبه كه از محدودیت‏هاى عقل در ایجاد یك هستى‏شناسى و جهان‏بینى و نیز از همدستى‏اش در تكوین و اجراى پروژه امپریالیستى آگاه است، نمى‏تواند در گفت‏وگوهاى آینده بااسلام جهان‏گرا و «غیربنیادگرا» طرف گفت‏وگو واقع شود، بلكه هیچ شكى نیست كه به دلیل همه سوء ظن‏ها و انتقادات شدید از پروژه مدرنیستى، اسلامى نمى‏تواند به مقام جانشینى آدم ابوالبشر پشت كند؛ همچنین نمى‏تواند از امتیاز اعطایى به بشر مبنى بر این كه به عنوان نماینده اراده الهى عمل كند، صرف نظر كند.
بنابراین هر دیدگاهى راجع به نوع بشر و هر فلسفه‏اى درباره انسان كه در پى اصلاح و بهبودى وضعیت انسانى است و خواهان توسعه و بسط اهمیت و نقش انسان در هستى است نباید آرمانگرا بودن را یكسره و به كلى از سر بیرون كند. رسالت خرد اسلامى این نیست كه انسان را به بى‏معنایى دچار كند، چیزى كه به طرزى متناقض نما هم علم و هم فلسفه مدرن انجام مى‏دهند، بلكه باید از او در برابر اغواى پرومیتوس گرایى حفاظت كند، همچنین به او در برابر توهم استقلال مصونیت بدهد. درون محدودیت‏هاى بشر در پذیرش بیشتر یك اقتدار اخلاقى در مقایسه با هوس‏هاى خود، بهبودگرایى به عنوان یك فلسفه و روش زندگى ضرورتاً غیرمشروع و ناموجه نیست ؛از این رو كافى نیست كه متفكر مسلمان صرفاً وارون سازى موضع شناخت‏شناسى مدرنیته را تصدیق كرده و سرگشتگى و حیران‏هاى جدى، اهداف بى‏روح و مرده گفتمانش را مورد تأكید قرار دهد. اندیشه اسلامى نه تنها باید خود را با داستان سقوط عقل روشنگرى از وقار و گیرایى‏اى كه داشت آشنا كند، بلكه باید بدون افتادن در ورطه نیهلیستى «پست مدرنیسم» دیدگاهى آشتى جویانه از انسان ارائه كرده و از این رو دوباره تعهد خود را در قبال وحدت اخلاقى نوع بشر تجدید كند. مخاطرات مربوط به جهان گرایى درون ایدئولوژى‏هاى فرهنگ و سیاست هر چه كه باشد، نقش اجتناب ناپذیرش در حفظ و پشتیبانى از دیدگاهى استعلایى، الزامات اصلى ایمان اسلامى نباید از ارزش بیفتند.
در محضر دادگاه خود فلسفه با پذیرش و اذعان به این كه معناى نهایى تلاش و وجود انسان فراتر از داورى عقل است، كه نظامش تا منزل حقیقى انسان گسترده نیست، در این صورت طبیعى است كه هر نوع گفت‏وگویى بین اسلام و مدرنیسم نباید به واسطه مسائل و موضوعات «تصادفى» مربوط به حكومت، اقتصاد، جهانى شدن و غیره از بین برود و نابود شود. بنابراین آنقدر كه اجبارى، درونى یا بیرونى، براى تقلیل اسلام به امرى مربوط به حكمرانى وجود دارد و گوهر و ذات آن را با «دولت» یكسان مى‏انگارد، باید در برابر آن مقاومت كرده و آن را به چالش كشید، چه این كه این مسأله جز به خراب آباد اخلاقى و فكرى بنیادگرایى، و مجادلات بیهوده و بى‏سرانجام بین مدرنیسم و اسلام‏گرایى كه به نحو متناقض نمایى هر دو در عالم متافیزیكى ساكن و بى‏حركتى مسكن دارند، به چیز دیگرى منجر نمى‏شود. اما اظهار این مطلب به معناى انكار مشروعیت چنین بحث و گفت‏وگویى، یا دست كم گرفتن تلاش‏هاى ایدئولوژیكى مطلوب بر سر موضوعات مربوط به واقعیات سیاسى نیست. با وجود این، گفت‏وگو در باب این مفروضات، بر پایه وفادارى‏هاى سیاسى و تمدنى، نوید تحول به سوى تأمل مشترك در باب وضعیت اخلاقى امروز را نمى‏دهد. به دلیل این كه تنها آن اسلامى كه در ادعاى خود مبنى بر دینى متعال براى بشر بودن صادق باشد، و مدرنیسمى كه از رسالت خود به عنوان یك دكترین روشى آگاه باشد، مى‏تواند فروتنى و اعتماد به نفس كافى را براى به مرحله عمل رساندن چنین گفت‏وگویى در باب اخلاق جهانى تدارك ببیند. روشن است كه براى طرفداران پر و پاقرص خلوص و اصالت تمدنى، براى كسانى كه اسلام و مدرنیته را با سازه‏هاى سیاسى مشخصى یكسان مى‏انگارند، چنین پروژه عالمگیرى جذابیت چندانى ندارد.
همانند آنها، براى كسانى كه جهان شمولى اسلام و وحدت اخلاقى انسان را دو روى یك سكه مى‏دانند، اضطرار الزام آورى براى آفریدن یك گفتمان اسلامى جدید كه در قبال ملاحظات اتفاقى سازمان‏هاى سیاسى مسلمانان و ملاحظات دیگرشان بى‏اعتناتر است وجود دارد. التزام غیرقابل بحث اسلام به ماهیت نهایتاً برین و متعال و فرا وجودى انسان و رسالتش در زندگى بیشتر مستلزم این است كه گفتمان آینده اسلامى در قبال عظمت هستى و مسائلى كه علم براى بشر آشكار كرده، كاملاً هوشیار باشد. وظیفه خرد اسلامى بررسى این مسأله خواهد بود كه آیا جهان علم جهانى معنادار است یا این كه باید آن را به عنوان یك عالم، دنیا یا ذات فاقد داعیه دیگرى استعلایى پنداشت. واضح است كه هر متافیزیك مستدل و معنادارى كه دعوى اسلامى بودن داشته باشد، مجبور خواهد بود تا علم را از علم گرایى نجات دهد.
همین مطلب در مورد فلسفه‏هاو جهان‏بینى‏هاى دیگرى كه انسان را با ژن‏ها یكى مى‏انگارند و فنا و نابودى هستى‏اش را در محدوده جهان تاریخى و زمانى فرض مى‏كنند نیز صادق است؛ از این رو گفت‏وگوى اسلام با مدرنیته باید نمایى فكرى و فلسفى داشته باشد، و باید شناخت كاملى از متافیزیك، اخلاق و غایت‏شناسى وحى قرآنى داشته باشد. از این پس، تمام تفكر و اندیشه اسلامى به انجام این كار منوط است، یعنى ادغام و تلفیق دیسیپلین‏ها و چشم اندازهاى مختلف فلسفى، اخلاقى، اتوپیایى، حتى اجتماعى و سیاسى درون یك گفتمان اسلامى هنجارگرا.5

پى‏نوشت‏ها
1. دانشجوى دكترى علوم سیاسى دانشگاه تهران.
2. پست مدرنیسم، عقل و مذهب (لندن: 1992) ص 2.
3. همان، ص 84.
4. همان، ص 82.
5. این مقاله از سایت
WWW.ISLAM 12. com اخذ و به فارسى برگردان شده است.

 

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 2 دی 1388    | توسط: علی خدامرادی    | طبقه بندی: نظریه های روابط بین الملل، حكومت دینی و غرب،     | نظرات()