درباره جایگاه چین در نظام جهانی دیدگاه ها و نظرات مختلف و بعضا متضادی وجود دارد، اما تمامی این دیدگاه ها وجه مشتركی دارند مبنی بر این كه جایگاه چین در سلسله مراتب قدرت جهانی در حال افزایش است و اگر چین بتواند به آهنگ رشد كنونی خود ادامه دهد، تا سال ،۲۰۲۰ به یك ابرقدرت جهانی تبدیل خواهد شد.

در حالی كه سیاستمداران و صاحبنظران سیاسی و بین المللی چنین دیدگاه هایی را درباره چین مطرح می سازند، رهبران چین تعریف دیگری از خود ارائه می كنند و چین را كشوری درحال توسعه و در نهایت كشوری قدرتمند در منطقه می دانند. تعریف حساب شده و دوراندیشانه رهبران چین از كشور خود برای آنان این فرصت را فراهم می سازد كه بدون برانگیختن حس رقابت همسایگان دور و نزدیكش، مسیر رشد و قدرت افزایی چین را ارائه دهند.

اغلب چین شناسان و سیاستمداران دلیل اصلی قدرتمندی روزافزون چین را رشد سریع اقتصادی این كشور می دانند و معتقدند كه مدیریت اقتصاد توسعه چین مدیریتی كارآمد و كارا بوده و توانسته است منابع عظیم جمعیتی و سرزمینی این كشور را در مسیری درست هدایت كند. در كنار این دیدگاه اقتصادی، عده كمتری از چین شناسان به دلایل سیاسی رشد و درستی انتخاب های سیاسی چین پرداخته و معتقدند كه آن چه باعث رشد اقتصادی چین شده است، روش سیاسی صحیح رهبران چین در برخورد با واقعیت های داخلی و بین المللی است.

در مورد رابطه سیاست و اقتصاد در چین یك مساله كاملا روشن است و آن هدایت سیاسی اقتصاد در چین است. اقتصاد این كشور بر معیارهای اقتصادی صرف متكی نیست و توسط رهبران سیاسی هدایت می شود و اهداف سیاسی دارد و هدف سیاسی آن تامین راهبرد ملی چین است. راهبرد ملی چین بر سه اصل استوار است:

۱- تضمین وحدت سرزمینی و حاكمیت ملی

۲- نگه داشتن حزب كمونیست در قدرت به عنوان تنها مرجع انسجام بخش مردم

۳- قدرتمندسازی كشور از طریق ثروت افزایش دولت

چین سیاست و اقتصاد را در خدمت راهبرد ملی قرار می دهد و وظیفه اصلی سیاست داخلی و سیاست خارجی را تامین اهداف سه گانه فوق می داند.

تا اوایل دهه ۹۰ تصویری كه از چین در منطقه و جهان وجود داشت، كشوری بود چالش ساز برای نظم جهان و منطقه؛كشوری كه با اغلب همسایگان متعدد خود (به لحاظ تعداد همسایگان زمینی و دریایی چین مقام اول را در جهان دارد) منازعه مرزی داشت و با كشورهای نزدیك سرزمین خود همچون كره شمالی، ویتنام و سنگاپور حتی رابطه عادی نداشت و بالاخره آن كه تقریبا از تمام سازمان های منطقه ای بیرون گذاشته شده بود.

 

به رغم وجود شرایط سخت فوق، چین موفق شد در مدت كوتاهی با اجرای یك برنامه سیاسی حساب شده بسیاری از معضلات سیاسی و منطقه ای خود را حل و فصل كند و با رفتاری معتدل و با تكیه بر یك دیپلماسی موثر، توانست در مدتی كمتر از ده سال محیط پیرامونی خود را امن سازد و كشورهای همسایه را (بجز ژاپن و موضوع خاص تایوان) با سیاست های خود همراه كند؛ به شیوه ای كه این كشورها منافع خود را در همسویی و تقویت پیوندها با چین تعریف كنند.

چین كه تا اوایل دهه ۹۰ به سازمان های بین المللی و منطقه ای نگاهی بدبینانه داشت و آنها را ابزارهایی در خدمت آمریكا و علیه خود می دانست، موفق شد با ارائه تعریفی جدید از كاركردهای آنان سیاست خارجی خود را متعادل سازد و به عضویت آنان درآید و با پذیرش ارزش های حاكم بر سازمان های بین المللی و منطقه ای این فرصت را برای چین پدید آورد كه بتواند منافع ملی خود را از طریق دیپلماسی چندجانبه تامین كند.

توجه به دیپلماسی چندجانبه و تشخیص اهمیت خاص آن در كنار دیپلماسی دوجانبه یكی از دلایل مهم موفقیت سیاسی چین محسوب می شود و چین این تجربه سیاسی را به عرصه اقتصاد كشاند و نتیجه گرفت كه تجارت صرف نمی تواند موجب ثروت افزایی كشور شود و باید تلاش كند تا از طریق ایجاد اتحادیه های گمركی و مناطق خاص همكاری های اقتصادی، مانع خروج سرمایه های ملی از كشور و محیط پیرامونی شود.

چین به یك اصل مهم در تضمین امنیت ملی خود توجه ویژه ای كرد و آن اصل ضرورت تامین امنیت ملی از طریق مشاركت در امنیت منطقه پیرامونی است. چین از طریق مشاركت سازنده در مسائل منطقه ای و توجه به مسائل كشورهای همسایه خود و با تلاش برای حل مشكلات و با منجمدسازی منازعات خود با همسایگان، موفق گردید از محاصره شدن كشور جلوگیری كند و با پیوند امنیت و اقتصاد توانست این تصویر را در اقتصاد جهان از خود ایجاد كند كه سود سرمایه های خارجی در چین به لحاظ وجود امنیت در این كشور، بالاترین رقم نسبت به كشورهای همسایه است.

چین با سیاست ویژه خود در قبال تایوان كه تحت عنوان اصول چین واحد مطرح می كند با هنرمندی ویژه ای موفق شده است كه تاكنون از حركت تایوان به سمت استقلال جلوگیری، موازنه قوا را در منطقه به نفع خود حفظ، پیوندهای اقتصادی را با تایوان تقویت كند و بالاخره با افزایش تماس با گروه های هوادار چین واحد طرفداران استقلال را به انزوا بكشاند. نتیجه منطقه ای این سیاست چین آن بوده است كه نقش تایوان در منطقه به نقشی اقتصادی تقلیل یابد و كشورها و سازمان های بین المللی حساسیت های چین را در خصوص تایوان بخوبی درك كنند و آنها را درسیاست های خود لحاظ كنند.

اتحاد استراتژیك آمریكا با ژاپن و حمایت استراتژیك از تایوان موجب آن نشده است كه چین اهمیت خاص گسترش نفوذ منطقه ای خود را از طریق بهبود روابط با همسایگان فراموش كند و در ساز و كارهای منطقه ای فعال نباشد. چینی ها با حضور جدی خود در سازمان های منطقه ای مانند «آ.سه.آن» در شرق و سازمان همكاری  شانگهای در غرب كشورش موفق شده اند تا حوزه وسیعی از كشورهای پیرامونی خود را در مسائل امنیت ملی خود درگیر سازند و با شركت در گفت گوهای امنیتی دوجانبه و چندجانبه، مانورهای نظامی مشترك، مبادله علمی میان نظامیان، و شفاف سازی تحولات نظامی چین به همسایگان خود كمك كنند تا به این نتیجه برسند كه امنیت آنان از طریق همكاری با چین بهتر از رقابت و تشكیل اتحادهایی در مقابله با آن تامین می شود.

یكی از ویژگی های خاص سیاست امنیتی چین شیوه تعامل وی با حضور گسترده آمریكا در منطقه پیرامون این كشور است. چین افزایش نفوذ خود در منطقه را در تقابل با منافع آمریكا تعریف نمی كند. هنر دیپلماسی چین در آن است كه توانسته این چهره را از خود تصویر سازد كه گسترش نفوذ چین در منطقه متضمن حفظ منافع آمریكا است. بنابراین ضمن آن كه چین كشورهای همسایه خود را به عدم پیروی از سیاست های آمریكا دعوت می كند، هم زمان منافع امنیتی و استراتژیك آمریكا را در منطقه در نظر می گیرد و راهبرد امنیت ملی خود را با منافع امنیتی آمریكا همسو می سازد.

چین می داند كه چون یك قدرت قاره ای است، نیازی ندارد تا به اندازه آمریكا برای تضمین امنیت ملی و منافع ملی خود هزینه كند. بدین ترتیب هزینه ای كه آمریكا برای حضور در منطقه متحمل می شود، ده ها برابر هزینه ای است كه چین برای امنیت ملی خود نیاز دارد. لذا چنانچه چین بتواند در یك تعامل راهبردی با آمریكا به یك توافق نانوشته دست یابد كه چین حاضر است در سیاست های امنیتی خود منافع راهبردی و امنیتی آمریكا را در منطقه آسیای جنوب شرقی و حوزه پاسفیك در نظر بگیرد ( تا در مقابل، آمریكا حضور خود را در این منطقه كاهش دهد و افزایش نفوذ چین را در منطقه بپذیرد)، موفقیت خاصی نصیب چین می شود و این كشور خواهد توانست بدون درگیرشدن با آمریكا، هژمون منطقه ای شود و این نكته بسیار مهمی است كه می توان آن را یك معمای چینی نامید.

آمریكا تقریبا در تمام موضوعات منطقه درگیر است، ولی در اغلب موارد منافع چین و آمریكا همگرایی دارد وهمكاری های چین و آمریكا در منطقه یك ركن مهم امنیت منطقه به شمار می آید و به رغم آن كه سیاست رسمی چین بر بیرون كردن آمریكا از منطقه پیرامونی خود است، همكاری های این دو كشور نه تنها كاهش نمی یابد، بلكه روز به روز در حال افزایش است و حوزه های جدیدی به آن اضافه می شود.

امروزه تلاش برای همگرایی چین در امنیت منطقه ای یك هدف بلندمدت و واقعی برای تمام كشورهای آسیایی بخصوص همسایگان چین محسوب می شود و این كشورها به این نتیجه رسیده اند كه حضور چین در ساختارهای امنیتی منطقه ركن مهم امنیت منطقه است. جالب آن كه آمریكا نیز از این نتیجه گیری استقبال می كند و این كشور كه قبلا تلاش می كرد چین را از سازوكارهای امنیتی، سیاسی و اقتصادی منطقه بیرون نگه دارد، اكنون حضور چین را در این سازوكارها الزامی می داند.

در پایان شرایط موجود در شرق آسیا و حوزه پاسفیك را به این شكل می توان تعریف كرد: به رغم آن كه آمریكا به لحاظ قدرت نظامی حضور اول را در منطقه دارد، ولی چین موفق شده است نفوذ اول را بدست آورد و اگر چنین شرایطی ادامه یابد، چین جایگزین صلح آمیز آمریكا در منطقه خواهد بود و موفق خواهد شد بدون درگیری با آمریكا وضعیت امپراطور منطقه ای خود را تثبیت كند.

 

 

 

نویسنده: سید رسول - موسوی

منبع: کتابخانه دید

گردآوری : علی خدامرادی (دانشگاه آزاد واحد تهران جنوب - آذر 1386)

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 3 دی 1388    | توسط: علی خدامرادی    | طبقه بندی: مطالعات آسیا، مطالعات چین، استراتژیک بین الملل،     | نظرات()