تبلیغات
دیپلمات - مطالب ادبیات سیاسی

راه و رسم فرمانروایى در اندیشه نظامى گنجوى‏

آیین حكمرانى از دیدگاه حكیم نظامى داراى شرایط و اهداف و اصول و فروعى است كه هر حكمرانى باید بدان ملتزم باشد تا حكومتش مشروعیت، مقبولیت و مداومت داشته باشد. نظامى این آیین را گاهى در قالب نقل قول از حاكمان و گاهى به زبان نصیحت و اندرز به پادشاهان عنوان مى‏كند تا افكار خود را بیان و جامعه را بدان سو سوق دهد.

واژه‏هاى كلیدى: آیین حكمرانى، نظامى گنجوى، مشروعیت، پادشاهان، ادبیات سیاسى.

مقدمه‏

ابومحمد الیاس بن یوسف بن زكى مقلب به نظام الدین و متخلص به نظامى در سال 530 هجرى‏1 در شهر گنجه به دنیا آمد. برخى او را قمى الاصل دانسته‏اند.2 وى تقریباً همه عمر را در گنجه سپرى كرد و سرانجام بین سال‏هاى 598 تا 614 دیده از جهان بست.
نظامى بخش عمده عمرش را در انزوا به سر برد و آثار ماندگارش در این سال‏ها خلق گردید. وى در علوم مختلف تحصیل كرده بود. هر چند از اساتید و نحوه تحصیل وى اطلاعى در حافظه تاریخ ثبت نشده است، ولى از اشعارش پیداست كه از علوم مختلف چون عرفان، حكمت، كلام، صرف و نحو، نجوم و تاریخ شناخت داشته است.3

خردمندى، هنرمندى و حكمرانى‏
به دولت داشتند اندیشه را پاس‏
نشاید لعل سفتن جز به الماس‏
سخنهایى ز رفعت تا ثریا
به اسباب مهیا شد مهیا
وگر چون مقبلان دولت پرستى‏
طمع را میل دركش باز رستى‏
زمن داناترین كاین شعر گفتند
به بازوى ملوك این لعل سفتند
فلك را چتر بد سلطان ببایست‏
كه الحق چتر بى‏سلطان نشایست‏4

***

به دستورى او شوى شغل سنج‏
كه دستور دانا به از تیغ و گنج‏
تو را دولت او را هنر یاور است‏
هنرمند با دولتى در خور است‏
هنر هر كجا یافت قدرى تمام‏
به دولت خدائى برآورد نام‏
همان دولتى كارجمندى گرفت‏
ز راى بلندى بلندى گرفت‏
چو خواهى كه بر مه رسانى سریر
ازین نردبان با شدت، ناگزیر5

***

خردمند را خوبى از داد اوست‏
پناه خدا ایمن آباد اوست‏
كسى كو بدین ملك خرسند نیست‏
به نزدیك دانا خردمند نیست‏
خرد نیك همسایه شد آن بد است‏
كه همسایه كوى نابخرد است‏
چو در كوى نابخردان دم زنى‏
به ار داستان خرد كم زنى‏
درین ره كسى خانه آباد كرد
كه گردن ز دهقانى آزاد كرد
چو دریا به سرمایه خویش باش‏
هم از بود خود سود خود برتراش‏
به مهمانى خوش تا روز مرگ‏
درختى شو از خویشتن ساز برگ‏
چه پیله ز برگ كسان خورد گاز
همه تن شد انگشت و قى كرد باز6
مكن تكیه بر زور بازوى خویش‏
نگهدار وزن ترازوى خویش‏
بر آتش میاور كه كین آورد
سكاهن بر آهن كمین آورد
به ناموس شاید جهان داشتن‏
وز آنجاست رایت بر افراشتن‏
هر آن جو كه با زر بود هم عیار
به نرخ زر آرندش اندر شمار7

اندیشه یكى از ارزش‏هاى والاى انسانى است، به طورى كه بعضى از اندیشمندان ارزش انسان را به اندیشه او دانسته‏اند و برخى آن را فصل ممیز انسان و حیوان خوانده‏اند. در آیات و احادیث اسلامى تفكر نه تنها یك ارزش معرفى شده، بلكه ملاك ارزشمندى هر عمل انسانى نیز عنوان شده است؛ براى مثال در قرآن كریم تفصیل و تبیین آیات و ذكر قصه‏هاى قرآنى را براى وادار كردن مردم به اندیشه بیان مى‏كند: «كَذلِكَ یُبَیِّنُ اللّهُ لَكُمُ الآیاتِ لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ؛8 این چنین خداوند آیات را برایتان آشكار ساخت بدان امید كه شما اندیشه نمایید».
«فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَكَّرُونَ؛9 پس قصه‏ها را بازگو كن تا این كه به فكر بپردازند».
«إِنَّ فِی ذلِكَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَكَّرُونَ؛10 یقیناً در آن نشانه‏هایى است براى قومى كه فكر مى‏كنند».
قرآن نه تنها اندیشه فردى را مى‏ستاید، بلكه مردم را به اندیشه جمعى نیز دعوت مى‏كند. جامعه رشد یافته جامعه‏اى است كه عموماً اهل اندیشه باشند. بنابراین یكى از كارهاى اجتماعى و وظایف دولتمردان در رشد و تعالى جامعه این است كه مروج اندیشه و حافظ آن باشند.
نظامى با توجه به این تعلیمات قرآنى و اسلامى، مى‏گوید دولت باید حفظ اندیشه و فرهنگ تفكر را در رأس امور بداند و اساساً دولت براى حفظ اندیشه است. بنابراین اگر حكومت و دولتى از نقد درست مردم به تفكر غفلت كند، مقبولیت شرعى و عقلى نخواهد داشت.
به دولت داشتند اندیشه را پاس‏
نشاید لعل سفتن جز به الماس‏

بدین جهت، از دیدگاه نظامى، دولتى موفق است كه متكى به مشاوره و راهنمایى افراد خردمند و متفكر باشد؛ از این رو در داستان اسكندر، پدرش او را به ارسطو مى‏سپارد تا آیین مردانگى و فرزانگى و مردمدارى و هنر كشوردارى را به وى بیاموزد. از نظر نظامى وقتى قدرت با هنر عجین شود، جامعه تعالى مى‏یابد.
تو را دولت او را هنر یاور است‏
هنرمند با دولتى در خور است‏
هنر هر كجا یافت قدرى تمام‏
به دولت خدائى بر آورد نام‏
همان دولتى كارجمندى گرفت‏
ز راى بلندى بلندى گرفت‏

انسان خردمند كسى است كه قبل از هر چیز خود را بشناسد تا بتواند خدایش را بشناسد: «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ». حكمران خردمند و خودشناس خود را متكى به قدرت لایتناهى خداوند قادر مى‏داند و از كسى نمى‏هراسد و در بسط عدل و داد مى‏كوشد. او خود را در پناه خدا برده است تا مردم در پناه او ایمن گردند.
خردمند را خوبى از داد اوست‏
پناه خدا ایمن آباد اوست‏

چنین حاكمى قبل از حكومت بر دیگران، بر هواى نفس خویش حاكم شده و قبل از فتح اقالیم، اقلیم تن را فتح كرده است. اول، سرمایه وجودى خودش را كشف كرده و سپس به ضبط و مدیریت سرمایه‏هاى دیگران مى‏پردازد. در این صورت، اگر همه مردم از او رو بگردانند باز او سلطان است، زیرا هنوز حافظ سرمایه ابدى خویش است.
چو دریا به سرمایه خویش باش‏
هم از بود خود سود خود بر تراش‏

از نظر نظامى قدرت و ثروت شرط لازم حكمرانى است نه شرط كافى. حاكمانى كه با تكیه بر زر و زور حكومت كرده‏اند، چند صباحى بیشتر دوام نیاورده‏اند. اساس حكومت باید بر ناموس متكى باشد. حكومت بر اساس ناموس [یعنى قانون‏] مستلزم حكیم بودن حاكم به این امور است كه در این صورت خود میزان الاعمال دیگران مى‏شود، زیرا او صاحب عیار واقعى است؛ اما حاكمِ متكى بر زر و زور به همان اندازه زر و زور ارزش دارد كه با ترازوى مادى قابل محاسبه است. از این رو نظامى مى‏گوید: حاكم هیچ گاه نباید به زور بازوى خود متكى باشد، بلكه باید ارزش خودى و خودشناسى را محفوظ بدارد. با جنگ و سخت‏گیرى و سركوب جز خشم و نفرت روز افزون چیزى حاصل نمى‏شود.
مكن تكیه بر زور بازوى خویش‏
نگهدار وزن ترازوى خویش‏
بر آتش میاور كه كین آورد
سكاهن بر آهن كمین آورد
به ناموس شاید جهان داشتن‏
وز آنجاست رایت بر افراشتن‏
هر آن جو كه با زر بود هم عیار
به نرخ زر آرندش اندر شمار

زن و حكومت‏

مسأله حكومت زن از دیرباز مطرح بوده و دیدگاه‏هاى گوناگونى در این خصوص ارائه شده است. بعضى مخالف حكومت زن بوده و برخى موافق آن. نظر غالب بر عدم جواز حكومت زن است. نظامى در قصه اسكندر، پادشاه روم و نوشابه كه حاكم یك منطقه‏اى بوده است دیدگاه‏هاى خود را مطرح كرده است. به نظر وى اساس حكومت فكر و اندیشه و عدل و انصاف است. حاكم چه مرد باشد و چه زن باید به این فضایل و اخلاق حسنه متخلق باشد. از این رو نظامى وقتى از نوشابه خانم تعریف مى‏كند او را به صفات پسندیده مانند عفت، چالاكى و صفات مردانه مى‏ستاید.
قوى راى و روشن دل و نغز گوى‏
فرشته نفس بلكه فرزانه خوى‏
زنى از بسى مرد چالاك تر
به گوهر ز دریا بسى پاكتر
قوى راى و روشن دل و سرفراز
به هنگام سختى رعیت نواز
به مَردى كمر بر میان آورد
تفاخر به نسل كیان آورد
كله داریش هست و او بى‏كلاه‏
سپهدار و او را نبیند سپاه‏
غلامان مردانه دارد بسى‏
نبیند ولى روى او را كسى‏11

از دیگر صفات پسندیده این سلطان خانم این است كه روزها در قصر سلطنتى بر تخت امارت مى‏نشیند، اما شب هنگام در كلبه محقرى با خداى خود به راز و نیاز مى‏پردازد. چون روزش براى مردم است در خانه سلطنتى كه متعلق به كشور است به سر مى‏برد، اما شبش كه براى خود اوست از خانه خلق خارج شده و به كلبه درویشى خویش رفته و با خداى خود سخن مى‏گوید.
اگر چه پس پرده دارد نشست‏
همه روز باشد عمارت پرست‏
سرائى ملوكانه دارد بلند
بساطى كشیده در او ارجمند
ز بلور تختى برانگیخته‏
به خروار گوهر بر او ریخته‏
نشیند بر آن تخت هر بامداد
كند شكر بر آفریننده یاد
زن كاردان با همه كاخ و گنج‏
ز طاعت نهد بر تن خویش رنج‏
ز پرهیزگارى كه دارد سرشت‏
نخسبد در آن خانه چون بهشت‏
دگر خانه دارد ز سنگ رخام‏
شب آنجا رود ماه تنها خرام‏
در آن خانه آن شمع گیتى فروز
خدا را پرستش كند تا به روز
نه شب فازغ است از پرستشگرى‏
نه روز از تماشا و جان پرورى‏
خورند از پى او و یاران او
غم كار او كارداران او12

از نظر نظامى زن با حفظ سیره زنانگى، نمى‏تواند حكومت كند. زنانى كه سلطنت كرده‏اند، مردانه صفت بوده‏اند، زیرا طبیعت حكمرانى با طبیعت زنانگى سازگار نیست؛ از این رو نوشابه به اسكندر مى‏گوید:
اگر چه زنم زن سیر نیستم‏
ز حال جهان بى‏خبر نیستم‏
منم شیر زن گر توئى شیر مرد
چه ماده چه نر شیر وقت نبرد
چو بر جوشم از خشم چون تند میغ‏
در آب آتش انگیزم از دود تیغ‏
كفلگاه شیران بر آرم به داغ‏
ز پیه نهنگان فروزم چراغ‏13

اسكندر وقتى درایت و مردانگى نوشابه را ملاحظه مى‏كند، متعجب شده، ضمن اذعان به قابلیت او براى حكومت، مى‏گوید: لایق‏ترین كار براى زن این است كه به امور زنانه مشغول باشد تا امور مردانه:
به دل گفت كاین كاردان گر زن است‏
به فرهنگ مردى دلش روشن است‏
زنى كو چنین كرد و اینها كند
فرشته بر او آفرینها كند
ولى زن نباید كه باشد دلیر
كه محكم بود كینه ماده شیر
زنان را ترازو بود سنگزن‏
بود سنگ مردان ترازو شكن‏
زن آن به كه در پرده پنهان بود
كه آهنگ بى‏پرده افغان بود
چه خوش گفت جمشید با راى زن‏
كه یا پرده یا گور به جاى زن‏
مشو بر زن ایمن كه زن پارساست‏
كه در بسته به گر چه دزد آشناست‏14

با همه این حرف‏ها، نظامى دو مؤلفه كاردانى و نیك رأیى را اصلِ در حكومت تلقى كرده و آنها را ستوده است.
به دل گفت كاین كاردان گر زن است‏
به فرهنگ مردى دلش روشن است‏
هزار آفرین بر زن خوب رأى‏
كه ما را به مردى شود رهنماى‏
ز پند تو اى بانوى پیش بین‏
زدم سكه زر چو زر بر زمین‏
چو نوشابه آن آفرین كرد گوش‏
زمین را ز لب كرده یاقوت نوش‏15

آیین حكمرانى‏

گفت كافسر خداى داد به من‏
این خداداد شاد باد به من‏
بر خدا خوانم آفرین و سپاس‏
كافرین باد بر خداى شناس‏
پشت بر نعمت خدا نكنم‏
شكر نعمت كنم چرا نكنم‏
چو رسیدم به تخت و تاج بلند
كارهایى كنم خداى پسند
آن كنم گر خداى بگذارد
كه ز من هیچكس نیازارد
با من اى خاصگان درگه من‏
راست خانه شوید چون ره من‏
از كجى به كه روى برتابید
رستگارى به راستى یابید
گر نگیرید گوش راست به دست‏
اى بسا گوش چپ كه خواهد خست‏
روزكى چند چون بر آسایم‏
در انصاف و عدل بگشایم‏
آنچه ما را فریضه افتادست‏
ظلم را ظلم و داد را دادست‏
كار من جز درود و داد مباد
هرك ازین شاد نیست شاد مباد16

***

پایه گاه دشمنان بشكست‏
بر جهان داد دوستان را دست‏
مردمى كرد در جهان دارى‏
مردمى به ز مردم آزارى‏
خصم را نیز چون ادب كردى‏
صد بكشتى یكى نیازردى‏
كادمى را به وقت پروردن‏
كشتن اولى‏تر است از آزردن‏17

آیین حكمرانى از دیدگاه نظامى داراى شرایط و اهدافى است كه هر حكمرانى باید بدان ملتزم باشد تا حكومتش مشروعیت و مقبولیت و مداومت داشته باشد. آنچه نظامى از زبان سلاطین و پادشاهانى چون بهرام گور، اسكندر و خسرو مى‏گوید، در واقع كلام خود نظامى است نه دیگران، زیرا چه بسا بهرام یا اسكندر آن گونه كه نظامى توصیف مى‏كند نبوده باشند. آنچه مهم است این كه حكمرانى صحیح داراى اصول و فروعى است و نظامى آیین حكمرانى را گاهى در قالب نقل قول از حاكمان و گاهى به زبان نصیحت و اندرز به پادشاهان عنوان مى‏كند تا افكار خود را بیان كرده و جامعه را بدان سو سوق دهد. آنچه وى از زبان بهرام و دیگران در آیین حكمرانى نقل مى‏كند عبارتند از:
1. حكومت نعمتى است الهى براى انسان الهى؛
2. شكر نعمت حكومت جلب رضایت خداست؛
3. رضایت خدا در خدمت به خلق خداست؛
4. قدرت وسیله‏اى است براى انجام كارهاى خداپسندانه: كسى كه حكومت را نعمتى الهى و وسیله امتحان خداوندى مى‏داند با آن كه حكومت را محصول زور بازو زیركى، حیله و سیاست شخصى خود مى‏داند، بسیار فرق دارد. اوّلى هدفش انجام وظیفه‏اى است كه عقل و دین او بر عهده‏اش نهاده‏اند و دومى هدفش حفظ قدرت و حكومت براى خود به هر قیمتى كه باشد، است؛ اوّلى تا زمانى كه وسیله حكومت و خدمت فراهم است حكمرانى كرده و وقتى شرایط از بین برود خود را كنار مى‏كشد، اما دومى حاضر است ملیون‏ها نفر كشته شوند. ولى او از حكومت به كنار نرود؛ اوّلى خلق را براى خدا مى‏خواهد و دومى خلق را براى خود؛ اوّلى امنیت جامعه را تأمین مى‏كند تا مردم به آرامش برسند و دومى امنیت را براى آرامى مردم مى‏خواهد. اوّلى ملاك درستى عمل را پسند خدا مى‏داند و دومى ملاك درستى را پسند خود.
چو رسیدم به تخت و تاج بلند
كارهایى كنم خداى پسند
5. راستى و صداقت حاكم و اطرافیان او؛
6. رستگارى حاصل از راستى است؛
7. آسایش حاكم در گسترش عدل و انصاف است؛
8. دفع ظلم لازمه تحقق عدل است:
از كجى به كه روى برتابید
رستگارى به راستى یابید

كارگزاران ظالم یك حكومت شاید به دروغ و نیرنگ بتوانند مدتى حقایق را از مردم پنهان نگه دارند، ولى پرتو حقیقت همیشه زیر ابر سیاه باطل باقى نمى‏ماند و در آن روز، طغیان خشم عمومى بنیان باطل و اهل نیرنگ را ویران خواهد ساخت؛ اما در آن روز راستكاران رستگارند. بدین جهت حاكم باید علاوه بر خود و خاندانش، مواظب كارگزاران حكومتى نیز باشد تا از طریق راستى و درستى عدول نكنند. حاكم حقیقى آن است كه حكومتش موجب بسط عدل و داد باشد و حاكم عادل زمانى بیاساید كه جامعه در آسایش باشد و جامعه آنگاه بیاساید كه با عدالت حاكم، ظلم و ظالم مقهور و منفور گردد. على‏علیه السلام زنده ماندن احكام اجتماعى را در گرو عدالت دانسته‏18 و مى‏فرماید: قوام رعیت در پرتو عدالت است‏19 و جامعه را جز از راه عدالت نمى‏توان اصلاح كرد.20 عدل تنها میزان الهى در میان خلق است.21
حیات جامعه به گسترش عدالت و دفع ظلم است. هیچ اجتماعى بدون عدالت، هر چند اندك، پایدار نمى‏ماند.
دوام و بقاى قدرت یك حاكم به اندازه دوام عدالت اوست. على‏علیه السلام فرمود: «اِعْدِلْ تَدُمْ لَكَ الْقُدْرَةُ»22؛ عدالت بورز تا قدرتت دوام یابد.
روزكى چند چون بر آسایم‏
در انصاف و عدل بگشایم‏
آنچه ما را فریضه افتادست‏
ظلم را ظلم و داد را داد است‏
كار من جز درود و داد مباد
هركِ ازین شاد نیست شاد مباد

مراد از ظلم را ظلم و داد را داد این نیست كه به ظالم ظلم كنیم و با عادل به عدالت رفتار كنیم. بلكه مراد این است كه عدالت را در حق ظالم و عادل یكسان اجرا كنیم. اقتضاى عدالت این است كه ظالم مجازات گردد ولو خود ظالم این عمل را به حق خود ظلم بداند.
9. جهاندارى در گرو مردمدارى است؛
10. مردمدارى با مردم آزارى حاصل نمى‏شود؛
11. آزار در هر صورت منتفى است، هر چند در حق دشمن.
نظامى مى‏گوید: لازمه جهاندارى مردمدارى است. آن كه نتواند دل مردم را به سوى خود جلب كند نخواهد توانست بر آنان حكمرانى كند. شاید چند صباحى به ظلم و زور بر آنان تسلط داشته باشد، اما همیشه در بیم و هراس قیام و آشوب مردم به سر خواهد برد. مردم وقتى دلداده حاكمى مى‏شوند كه از او آزار و اذیت نبیند. حضرت امیرالمؤمنین‏علیه السلام فرمود: «أَحْسِنْ إِلى‏ مَنْ شَئتَ تَكُنْ أَمْیرُهُ؛23 نیكى به هر كس كه مى‏خواهى بكن، تا امیرش شوى».
خصم را نیز چون ادب كردى‏
صد بكشتى یكى نیازردى‏
كادمى را به وقت پروردن‏
كشتن اولى‏تر است از آزردن‏

12. آگاهى از احوال مردم؛
13. امكان دسترسى مردم به حكمران؛
14. پى‏گیرى و جدیت در كارها.

بدون آگاهى از احوال مردم نمى‏توان مدیریت سالم و صحیح كرد؛ زیرا مدیریت در خصوص امور مجهول امكان‏پذیر نیست. آگاهى از امور مردم راه‏هاى گوناگونى دارد، لكن مطمئن‏ترین و صحیح‏ترین راه ارتباط مستقیم حاكم با مردم و اخذ اخبار از خود آنهاست. على‏علیه السلام به مالك اشتر نخعى مى‏فرماید:
فَلا تَطُولَنَّ احْتِجابَكَ عَنْ رَعِیَّتِكَ، فَإِنَّ احْتِجابَ الْوُلاةِ عَنِ الرَّعِیَّةِ شُعْبَةٌ مِنَ الضِّیْقِ وَ قِلَّةٌ عِلْمِ بِالْأُمُورِ24؛ مبادا دورى تو از رعیتت به طول انجامد، زیرا دورى والیان از رعایاى خود نوعى تنگنایى بوده و باعث غفلت و بى‏آگاهى از امور آنها مى‏گردد.
دلخوش كردن به گزارش مأموران مخفى و غیر مخفى كه انواع دخل و تصرف‏ها در آن محتمل است، گناهى نابخشودنى است. حاكم باید زمان‏هاى مشخصى را براى ملاقات مستقیم با مردم در محیطى آرام و صمیمى، معین كند و با آنها به گفت و گو بپردازد.25

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 2 دی 1388    | توسط: علی خدامرادی    | طبقه بندی: ادبیات سیاسی،     | نظرات()

رهبرى و رهروى در منطق الطیر عطار

منطق الطیر میراثى مهم در عرصه ادب فارسى است. این اثر منظوم, موضوعات بلند عرفانى, اجتماعى, اخلاقى و سیاسى را از زبان پرندگان یا در ضمن حكایات و تمثیلات, طرح كرده است.
مقاله حاضر تلاش دارد تا مفاهیم سیاست, رهبرى و پیروى را از زبان پرندگان تبیین كند.

واژه هاى كلیدى: سیاست, رهبرى, پیروى, هدایت.

مقدمه
منطق الطیر یكى از آثار منظوم و جاوید ادب فارسى است. عطار نیشابورى در این شاهكار مطالب بسیار بلند عرفانى, اجتماعى, اخلاقى و سیاسى را از زبان مرغان یا در ضمن حكایات و تمثیلات به نظم درآورده است. در حكمت بیان حقایق و اسرار از زبان حیوانات احتمالات گوناگونى است; لكن (1)آنچه درخصوص منطق الطیر ذهن انسان را بیشتر به خود مشغول مى سازد, این كه هدف از بیان این امور به زبان پرندگان ـ و نه حیوانات دیگر ـ این است كه شرط اولیه سیر و سلوك و صعود به مقصد اعلا برخاستن از خاك و پرواز است. انسان هر قدر بار تعلقات و تعینات زمینى را از دوش بردارد به همان میزان سبكتر شده و استعداد پرواز مى یابد.
پرواز انسان در اثر علم و عمل و خودسازى معنوى است, زیرا علم و عمل دو بال بشر براى رسیدن به خالق بشر است:

طیران مرغ را دیدى تو زپاى بند شهوت
به در آى تا ببینى طیران آدمیت
سعدى

اى خوش آن روز كه پرواز كنم تا بر دوست
به هواى سر كویش پر و بالى بزنم
مولوى

خاك نشینان عشق بى مدد جبرئیل
هر نفسى مى كنند سیر سماوات را
وحدت كرمانشاهى

یكى از مسائلى كه در قصه پرندگان جهت رسیدن به مقصود مطرح مى شود, ((رهبرى)) و ((رهروى)) است. عطار بدون این كه از اصطلاح سیاست, مدیریت, رهبرى و پیروى استفاده كند, غیرمستقیم به این مسائل اشاره كرده و به بیان آیین آنها مى پردازد.

حكومت و رهبرى

مجمعى كردند مرغان جهان
هرچه بودند آشكارا و نهان
جمله گفتند این زمان در روزگار
نیست خالى هیچ شهر از شهریار
از چه رو اقلیم ما را شاه نیست
بیش ازین بى شاه بودن راه نیست
یكدگر را شاید ار یارى كنیم
پادشاهى را طلبكارى كنیم
زانكه چون كشور بود بى پادشاه
نظم و ترتیبى نماند در سپاه
پس همه در جایگاهى آمدند
سر به سر جویاى شاهى آمدند(2)

در این اشعار چند نكته سیاسى و اجتماعى مطرح شده است:
1. عمومیت داشتن مسإله رهبرى و پادشاهى;
2. وحدت و همكارى در مسائل اجتماعى;
3. بیعت با رهبر و پادشاه;
4. فلسفه و حكمت رهبرى.
عطار مى گوید همه مرغان جهان گرد هم آمدند و درخصوص پادشاهى و رهبرى مشورت كردند; نمى گوید گروهى از مرغان یا مرغان فلان منطقه, بلكه مرغان جهان ضرورت وجود پادشاه و رهبر را احساس كرده, از این رو همه دور هم جمع شدند تا در این باره تصمیم گیرى كنند.
بنابراین مسإله فراگیر بوده و عمومیت دارد و هر موجود زنده اى در نوع خود باید در حد توان در امور اجتماعى شركت كند. قرآن كریم نیز بدین مسإله چنین اشاره مى كند:
و ما من دابه فى الارض و لا طائر یطیر بجناحیه الا امم امثالكم(3); و هیچ جنبنده اى در زمین نیست و نه پرنده اى كه به دو بالش حركت مى كند, مگر این كه امت هایى همانند شما هستند.
امت بودن جنبندگان و پرندگان بیانگر زندگى اجتماعى آنهاست. اقتضاى زندگى اجتماعى وجود رهبرى و رهروى است. این مسإله در بعضى از انواع حیوانات اثبات شده است; مانند زندگى زنبور عسل, مورچه و مار كه گفته مى شود هر نوعى براى خود ملكه و پادشاهى دارند و همه مطیع امر اویند. در انواع دیگر از حیوانات, اگر به این شكل هنوز كشفى نشده, ولى زندگى اجتماعى داشتن و مهاجرت هاى جمعى و شكار جمعى و ... كاملا به اثبات رسیده است.
با توجه به ضرورت زندگى اجتماعى, ضرورت رهبرى و وجود رهبر آشكار مى گردد, به همین جهت,

جمله گفتند این زمان در روزگار
نیست خالى هیچ شهر از شهریار
از چه رو اقلیم ما را شاه نیست
بیش از این بى شاه بودن راه نیست

بنابراین باید به سراغ رهبر رفت و نباید منتظر آمدن وى شد, زیرا رهروان به رهبران احتیاج دارند و باید به محضرشان رسیده و دست یارى به سوى وى دراز كرده و از رهبر تقاضاى راهنمایى و هدایت بكنند. باید در امت درد طلب پیدا شود تا طلبكار رهبر شوند و در سایه طلب به مطلوب رسند.

یكدگر را شاید ار یارى كنیم
پادشاهى را طلبكارى كنیم

یكى از شرایط رسیدن به راهنما این است كه درد طلب همگانى ایجاد شود و همه یكدل طالب یك مطلوب شوند, یعنى وحدت طلب داشته باشند. اگر همه طالب شوند, ولى هر كسى مطلوب خاص خود را داشته و تنها پرچم خود برافراشته و به دیگران نپردازد, هیچ گاه در یك موضوع به اتفاق نرسند و به مقصود هدایت نشوند.
وقتى در طلب رهبر همه یار و همكار شدند و به رهبر رسیدند باید یاور وى شوند و گوش به فرمان وى باشند و دور وى گردند و از فرمان او نگردند تا چرخ جامعه به درستى بگردد, زیرا نظم و ترتیب اجتماع در گرو مدیریت سالم رهبر جامعه و پیروى صادقانه رهروان اوست.

زانكه چون كشور بود بى پادشاه
نظم و ترتیبى نماند در سپاه

به همین سبب هیچ جامعه اى بدون جمعیت و هیچ جمعیتى بدون مدیر نبوده و نتواند بود.

جمله گفتند این زمان در روزگار
نیست خالى هیچ شهر از شهریار

شرایط رهبرى
رهبرى با توجه به مقام منیع و وسیعش داراى مراتب و درجاتى است. سلطان و پادشاه مطلق در منطق الطیر, حضرت بارى تعالى است. مرتبه پایین تر از او, انبیا و اولیاى الهى اند, و در مرحله پایین تر خود ساخته گان آیین انبیا و اولیا قرار دارند.
در قصه پرندگان, رهبرى راه رسیدن به مقصد اعلا (سیمرغ) را ((هدهد)) به عهده مى گیرد. هدهد به دلایل متعددى خود را لایق تر از سایر مرغان به رهبرى و هدایت مى داند. عطار این صفات را چنین برمى شمارد:
1 ـ تیز فهمى و آگاهى به امور;
2 ـ ارتباط با پیامبر الهى و استفاده از دانش او;
3 ـ آزادگى و آزادسازى دیگران;
4 ـ درد طلب داشتن (صاحب درد بودن);
5 ـ سیر و سلوك و تحمل سختى ها;
6 ـ خودشناسى و خودسازى.

هدهد آشفته دل پر انتظار
در میان جمع آمد بى قرار
تیز فهمى بود در راه آمده
از بد و از نیك آگاه آمده
گفت اى مرغان منم بى هیچ ریب
هم برید حضرت و هم پیك غیب
هم زحضرت من خبردار آمدم
هم زفطرت صاحب اسرار آمدم
مى گذارم در غم او روزگار
هیچكس را نیست با من هیچكار
چون كه آزادم زخلقان لاجرم
خلق آزادند از من نیز هم
چون منم مشغول درد پادشاه
هرگزم دردى نباشد از سپاه
آب پیمایم زوهم خویشتن
رازها دانم بسى زین بیش من
با سلیمان در سخن پیش آمدم
لاجرم از خیل او بیش آمدم
هركه او مطلوب پیغمبر بود
زیبدش بر سر اگر افسر بود
هركه مذكور خدا آمد به خیر
كى رسد در گرد سیرش هیچ طیر
سالها در بر و بحر مى گشته ام
پاى اندر ره به سر مى گشته ام(4)

عطار ((تیز فهمى و آگاهى بر امور)) را یكى از شرایط رهبرى مى داند, گذشته از این, باید صاحب مقامات معنوى و غیبى نیز باشد كه در نصوص دینى از آن به ورع و تقوا نام مى برند. اهمیت این صفت به حدى است كه انسان فاقد آن اگر عالم ترین و شجاع ترین و سیاست مدارترین انسان ها باشد, بدون متصف بودن به صفت تقوا قابلیت رهبرى را به دست نمىآورد. از این رو در توقیع شریف حضرت صاحب الزمان درباره صفات راهبران صالح آمده است:
واما من كان من الفقهإ حافظا لدینه, صائنا لنفسه, مخالفا لهواه, مطیعا لا مر مولاه, فللعوام ان یقلدوه(5); و اما از میان فقها هركدام بیشتر حافظ دین خود و نگهدار و مخالف هواى نفس خود و مطیع امر مولایش باشد, بر عموم مردم است كه از وى پیروى كنند.
این شرطها در اشعار عطار چنین بیان شده است:

تیز فهمى بود در راه آمده
از بد و از نیك آگاه آمده
گفت اى مرغان منم بى هیچ ریب
هم برید حضرت و هم پیك غیب
هم زحضرت من خبردار آمدم
هم زفطرت صاحب اسرار آمدم

ارتباط با وحى و شناخت امور وحیانى از طریق حاملان وحى و پى بردن به اسرار آن, شرط دیگر براى رهبرى و رهنمایى خلق است. برید حضرت سلیمان و پیك غیب بودن و به تبع آن حامل اسرار شدن به آدمى لیاقت پادشاهى مى دهد.
مهم تر از همه اینها رسیدن به كمالات معنوى است, به طورى كه صاحب كمال در نظر اولیإ الله را صاحب جمال نیز مى كند. هدهد مى گوید این كه حضرت سلیمان از میان همه مرغان و در میان آن همه موجودات چشمش دنبال من بوده و مرا جویا مى شود. نشانه انس و الفت وى با من است, به گونه اى كه غیبت من بر وى سنگین آمده و طالب حضور من مى شود. هركسى در سایه كمالات بتواند مطلوب و محبوب پیامبر و ولى عصر خویش باشد, او را سزد كه در غیاب آن رهبر الهى به رهبرى امت بپردازد و كمالات و معلومات را كه از پیامبر حاصل كرده است به دیگران برساند.

هر كه او مطلوب پیغمبر بود
زیبدش بر سر اگر افسر بود
هركه مذكور خدا آمد به خیر
كى رسد در گرد سیرش هیچ طیر

شرط دیگر, ((آزادگى و آزادسازى دیگران است. آن كه پادشاهى و امامت امتى را به عهده مى گیرد, قبل از هر چیز باید به این صفت متصف شود كه صفت پیامبران و اولیاى الهى است. بدین جهت خداوند در وصف پیامبر اكرم(ص) مى فرماید:
((و یضع عنهم اصرهم و الاغلال التى كانت علیهم(6); و سنگینى ها و بندهاى آنها را از آنها برمى دارد)).
رهبر تا از قید و بند دنیا آزاد نباشد نمى تواند دیگران را به آزادى برساند و چون خودش آزاد است, همه را به سوى آزادى رهنمون مى شود; از این رو كسى را جانشین خود مى كند كه همانند او آزاد و آزادساز است.

زان سبب پیغمبر با اجتهاد
نام خود و آن على مولا نهاد
كیست مولا آنكه آزادت كند
بند رقیت زپایت وا كند(7)

بدین جهت عطار مى گوید:

چون كه آزادم زخلقان لاجرم
خلق آزادند از من نیز هم

مسإله دیگر در پادشاهى و رهبرى, ((درد داشتن)) است, درد دین, درد تعالى و درد وصال. آن كه صاحب درد است دردمندان را مى شناسد. مرفهان بى درد نمى توانند حال دردمندان را دریابند تا چه رسد به این كه بخواهند آنها را مداوا كنند. بدین جهت همه انبیا و اولیا از میان اقشار دردمند برخاسته و به درمان آنها پرداخته اند.

درد باید در ره او و انتظار
تا درین هر دو برآید روزگار
گر درین هر دو نیابى كار باز
سر مكش زنهار ازین اسرار باز
در طلب صبرى بباید مرد را
صبر خود كى باشد اهل درد را(8)
اى دریغا درد مردانت نبود
درد باید مرد را آنت نبود(9)

بدین سبب عطار یكى از صفات نیك هدهد را دردمندى وى دانسته به طورى كه درد پادشاه او را از چیزهاى دیگر غافل ساخته است.

چون منم مشغول درد پادشاه
هرگزم دردى نباشد از سپاه

صفات رهبر
1. معرفت و عرفان: از دیدگاه عطار, رهبر جامعه انسانى باید خود را فراتر از مقام رهبرى بداند, آن گونه كه هیچ وابستگى و تعلق خاطرى به مقام سلطنت و پادشاهى در وجود او نباشد. سلطان واقعى كسى است كه به هواى نفس خود سلطنت داشته و قبل از هر چیز زمام او را به دست آورد. سپس در اثر كمالات معنوى و معرفت و عرفان به زیبایى هاى عالم معنا دسترسى پیدا كرده, به طورى كه زیبایى هاى دنیا او را نفریبد. از نظر عطار آن كه معرفت ندارد صلاحیت سلطنت را نیز ندارد.

هست دایم سلطنت در معرفت
جهد كن تا حاصل آید این صفت
هركه مست عالم عرفان بود
بر همه خلق جهان سلطان بود
ملك عالم پیش او ملكى شود
نه فلك در بحر او فلكى شود
گر شوى قانع به ملك این جهان
تا ابد ضایع بمانى جاودان(10)

علت این كه بعضى از سلاطین براى رسیدن به سلطنت دست به هر كارى مى زنند این است كه آنها از لذایذ معنوى محرومند و تنها در لذایذ مادى مى لولند. اگر مى دانستند كه با پرداختن به لذایذ مادى محض و دولت ناسوتى از چه دولتى و لذتى محروم مانده اند, زانوى غم بغل مى كردند و در به روى خود مى بستند و از دام دغل مى رستند و به حق مى پیوستند.

گر بدانندى ملوك روزگار
ذوق این شربت زملك بى كنار
جمله در ماتم نشستندى ز درد
در به روى هم ببستندى ز درد(11)

عطار در ادامه این اشعار حكایتى از سلطان محمود و دیوانه اى نقل مى كند كه در ویرانه اى با هم برخورد كرده بودند. او به سلطان محمود مى گوید: تو اگر بدانى كه در اثر دلخوشى به سلطنت دنیوى از چه سلطنتى محروم مانده اى, هیچ گاه خوشحال و خندان نمى شدى. این مسإله بیانگر دون همتى تو است كه به كم قانع شدى و از دولت جاوید صرف نظر كردى.

شد مگر محمود در ویرانه اى
دید آنجا بى دلى دیوانه اى
سر فرو برده به اندوهى كه داشت
پشت زیر بار آن كوهى كه داشت
شاه را چون دید, گفتا دور باش
ورنه بر جانت زنم, صد دور باش
تو نه شاهى رو كه بس دون همتى
در خداى خویش كافر نعمتى
گفت محمودش مرا كافر مگوى
یك سخن با من بگو دیگر مگوى
گفت اگر مى دانى اى تو بى خبر
كز كه دور افتاده اى اى بى نظر
نیستى جز خاك و خاكستر تمام
جمله آتش ریزه اى بر سر مدام(12)

در حقیقت سلطان واقعى كسى است كه به سلطنت به چشم ابزار نگرد نه هدف, یعنى سلطنت را وسیله اى براى احقاق حقوق مردم و براندازى باطل قرار دهد, همان گونه كه على(ع) به ابن عباس فرمود: سلطنت و امارت شما در نظر من كمتر از بند این كفش پاره است, مگر این كه به واسطه آن از باطلى جلوگیرى كرده و حقى را به صاحب آن برسانم.

2. گفت وگو میان رهبر با رهروان: از نظر عطار, پیروى و اطاعت بى چون و چراى مإموم و رهرو از امام و رهبر, نباید یكى را به ماشین فرمان و امر, و دیگرى را به ماشین اجرا و كار تبدیل كند, بلكه در عین مطیع و مطاعى, باید باب گفت وگو و پرسش و پاسخ باز باشد. رهرو, حق پرسش كردن و پاسخ دریافتن دارد. به همین دلیل امام و رهبر را مسوول نیز نامیده اند, كسى كه مدام از وى سوال شده و او باید پاسخ دهد.
رهبر و رهرو هركدام بر دیگرى حق بلكه حقوقى دارند. حضرت امیر به پاره اى از این حقوق متقابل در نهج البلاغه اشاره فرموده است.
رهرو در عین اطاعت از رهبر, حق استیضاح وى را دارد. مى تواند از علل رجحان رهبر به رهبرى سوال كند و رهبر نیز باید وى را آگاه ساخته و دلایل فضیلت خویش و حقانیت رهبرىاش را براى رهرو مدلل و مبین كند.
در قصه عطار هم یكى از رهروان از هدهد سوال مى كند كه به چه دلیل تو به رهبرى ما برگزیده شدى, تو چه خصوصیتى دارى كه دیگران ندارند؟ تو چه صوابى كردى كه بدین مقام رسیدى و ما چه گناهى كردیم كه از این مرتبه باز ماندیم؟
چه بسا در ابتدا به ذهن آدمى چنین رسد كه وى علم و تجربه و تقواى بیشترى داشته, پس سزاوار چنین مقامى شده است, ولى عطار استحقاق را مافوق این مى داند. مى گوید علم و اطاعت با همه ارزشى كه دارند شرط لازمند نه شرط كافى, بلكه باید تربیت صحیح نیز شده باشد, زیرا بدون تربیت صحیح چه بسا علم و اطاعت نتیجه منفى دهد; چه بسیار عالمانى كه جز گمراه كردن دیگران كارى نكرده اند و چه بسیار عابدانى كه جز ایجاد تنفر از عبادت و عبادت گریزى خلق حاصلى نداشته اند. همه این كمالات در سایه تربیت صحیح معنا مى دهد و سازنده مى گردد.
هدهد مى گوید: من فضیلتى دارم كه هیچ كدام از شما به آن نرسیده اید و آن مجاورت با سلیمان نبى(ع) و تربیت در محضر اوست. انفاس قدسیه حضرت سلیمان بر من خورده است و من از انوار او منور شده ام. چه بسا در میان شما عالمان و عابدان و كاردانانى باشند, اما هیچ كدام محضر سلیمان را درك نكرده اند.

سائلى گفتش كه اى برده سبق
تو به چه از ما سبق بردى به حق؟
چون تو چون مائى و ما همچون تو راست
در میان ما تفاوت از چه خاست
چه گنه آمد زجسم و جان ما
قسم تو صافى و دردى آن ما؟
گفت: اى سائل, سلیمان را همى
چشم افتاد است بر ما یكدمى
نى به سیم این یافتم من, نى به زر
هست این دولت مرا از یك نظر
كى به دست آرد به طاعت این كسى
زانكه كرد ابلیس این طاعت بسى
ور كسى گوید نباید طاعتى
لعنتى بارد بر او هر ساعتى
تو مكن در یك نفس طاعت رها
پس منه بر طاعت خود هم بها
تو به طاعت عمر خود مى بر به سر
تا سلیمان بر تو اندازد نظر
چون تو مقبول سلیمان آمدى
هرچه گویم بیشتر زان آمدى(13)

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 30 آذر 1388    | توسط: علی خدامرادی    | طبقه بندی: ادبیات سیاسی،     | نظرات()

باز تاب اندیشه سیاسی عاشورا در شعر معاصر (قسمت دوم)

وفاست وامدار تو، حماسه یادگار تو

حیات دین ز خون تو، خداست‏خونبهای تو

اگر كه نام مصطفی (ص) هنوز در جهان به پاست

از آن سر بریده توهست و از نوای تو (53)

«حسین بود، آنكه گفت:

اگر كه دین جد من

به جز به كشتنم نمی‏شود به پا

اگر نهال تازه‏پای دین حق

نیازمند خون پیكر من است

كنون من و نبرد و تیغ‏های تیز ...» (54)

حجة الاسلام بهجتی شفق چنین می‏سراید:

باغ خشكیده دین را تو ز خون دادی آب

نه عجب گر كه شكوفا و جوان است هنوز

تربت پاك تو كازادگی آموزد و عشق

سرمه دیده صاحب‏نظران است هنوز (55)

محمود شاهرخی (جذبه) نیز در احیاگری جهاد حسینی نسبت‏به دین می‏گوید:

در ساحل فرات كه لب‏تشنه شد شهید

سیراب گشت مزرع دین ز آبروی او

فری دوباره یافت‏حقیقت ز فیض وی

آبی دوباره یافت‏شریعت ز جوی او (56)

شاعری دیگر چنین سروده است:

تا قیام خوب به دشت عشق برپا كرده‏ای

ای مسیحا، عالمی را از دم، احیا كرده‏ای

درس جانبازی به مردان خدا آموختی

نهضت‏خونین خود سرمشق دنیا كرده‏ای

خون تو در پیكر تاریخ می‏جوشد هنوز

مات خود، افكار اعصار و قرون را كرده‏ای (57)

عبدالحسین رضایی از زبان سیدالشهدا (ع) چنین می‏سراید:

هیهات ذلت من و آقایی یزید

بیعت‏به آن ستمگر رسوا نمی‏كنم

در پیشگاه ظلم نیاید سرم فرود

تعظیم جز به خالق یكتا نمی‏كنم

من زنده و یزید كند رهبری خلق؟

امضا من این حرمت‏بیجا نمی‏كنم

مرگ شرف به است از این زندگی مرا

چیزی به غیر مرگ تمنا نمی‏كنم (58)

عزت مسلمانان در سایه جهاد و فداكاری است. حسین بن علی (ع) برای بازگرداندن عزت دین و شرافت مسلمین خون و جان داد و نهال اسلام را شاداب ساخت. حجة الاسلام بهجتی شفق اینگونه می‏سراید:

باید از استاد عشق، شاه شهیدان

یاد گرفتن، گذشتن از سر و تن را

رهبر آزاده، پیشوای فداكار

دید چو بر پای دین ز جور، رسن را

خاست چون طوفان و بر ستم بخروشید

داد رهایی ز بند، دین و سنن را

ریخت چو خونش به خاك، خاست دو صد موج

كند ز بنیان بنای ظلم و فتن را

كرد ز باران خون سرخ وی آغاز

باغ فضیلت، ز نو شكفته شدن را (59)

همو در بیان مفهوم زندگی عزیزانه و شكستن حصار بیداد در عصر حكومت طاغوت، چنین می‏سراید:

اندر آنجا كه باطل امیر است

اندر آنجا كه حق سر به زیر است

اندر آنجا كه دین و مروت

پایمال و زبون و اسیر است

راستی زندگی ناگوار است

مرگ، بالاترین افتخار است

این اساس مرام حسین است

روح و رمز قیام حسین است

«یا كه آزادگی، یا شهادت‏»

حاصلی از پیام حسین است

شیعه او هم اینسان غیور است

تا ابد از زبونی به دور است

زان شهید سر از دست داده

زان فداكار در خون فتاده

جاودان آید این بانگ پرشور

«لا اری الموت الا سعادة‏»

آری آزادمردان بكوشند

بر ستمگر چو طوفان خروشند (60)

8 . عاشورا، پیامد تنها گذاشتن امام

رابطه دو جانبه «بیعت‏» و «اطاعت‏» ، بین امام و امت، نصرت پیشوای عدل و حمایت از امام معصوم و حجت‏خدا را الزامی می‏سازد. آنچه در عاشورا اتفاق افتاد و فرزند پیامبر مظلومانه به شهادت رسید، ثمره عمل نكردن امت‏به تكلیف خویش و تنها گذاشتن امام بود. و این حادثه، ریشه در سقیفه و جریانات پس از رحلت رسول خدا (ص) دارد. این بینش سیاسی كه حادثه كربلا و ظلمی كه به اهل بیت‏شد، از سقیفه و شورا و عمل نكردن به سفارش پیامبر اكرم (ص) بود، و اگر آن روز چنان نمی‏شد، در سال 61 هجری چنین نمی‏شد (61) در آثار شاعران دیده می‏شود.

نیر تبریزی در ترسیم پیوند این دو حادثه می‏گوید:

كانكه طرح بیعت‏شورا فكند

خود همانجا طرح عاشورا فكند

چرخ در یثرب رها كرد از كمان

تیر كاندر نینوا شد بر نشان (62)

مرحوم آیة‏الله كمپانی در اشعار عربی خود به وضوح این بینش سیاسی و تحلیل تاریخی را تشریح می‏كند; این مضمون كه: تیری را كه حرمله رها كرد، حرمله نبود كه تیرانداخت، بلكه تیرانداز اصلی كسی بود كه زمینه ساز آن شد. تیری از سوی سقیفه آمد كه كمانش در دست‏خلیفه بود، آن تیر نه بر گلوی آن كودك شیرخوار، بلكه بر جگر دین و بر دل رسول خدا فرود آمد:

«سهم اتی من جانب السقیفة ...» (63)

اگر پیمان مردم با «ولی‏» بود

اگر پیوند با آل علی بود

نه فرمان نبی از یاد می‏رفت

نه رنج و زحمتش بر باد می‏رفت

نه خون دل نصیب مجتبی بود

نه پرپر لاله‏ها در كربلا بود ... (64)

این نگرش مجموعه‏ای و تحلیل به هم پیوستگی حوادث تلخ كربلا و مظلومیت اهل بیت، با آن رزیه و نقطه انحراف و ظلم نخستین به خاندان عصمت، بسیاری از وقایع را روشن می‏سازد و اگر بناست از «عبرت‏های عاشورا» پندی گرفته شود، با همین دید میسر است. این، همان نكته‏ای است كه در «زیارت عاشورا» هم بر آن تاكید مكرر شده و از نخستین كسی كه بر آل پیغمبر ستم كرد و آخرین كسی كه از او پیروی نمود و هر كس كه به هر نحو و با هر وسیله و امكانات مالی و سیاسی تبلیغاتی و زمینه سازی (والممهدین لهم . .). با نفرت و نفرین یاد شده است. وقتی پیمان‏شكنی عهدی كه در غدیر بستند رخ داد، تیغ كشیدن به روی حجت‏خدا در عاشورا پیامد آن خواهد بود.

علی رضا قزوه می‏سراید:

ابتدای كربلا مدینه نیست. ابتدای كربلا غدیر بود

ابرهای خون فشان نینوا، اشكهای حضرت امیر بود

نطفه خلافت ار چه بسته شد، در سقیفه بیعتی شكسته شد

امت رسول، دسته دسته شد، او سكوت كرد، ناگزیر بود

بعد از آن فتوت همیشه سبز، بركت از حجاز و از عراق رفت

هر چه دانه كاشتند سنگ شد، پشت هر كویر، صد كویر بود

بعد، مكه و مدینه دام شد، كوفه صرف عیش و نوش شام شد

آفتاب سربلند سایه سوز، در حصار نیزه‏ها اسیر بود (65)

اینها نمونه‏هایی از این نگرش در تسلسل و پیوست‏حوادث است و حادثه عاشورا را سرشار از درس می‏سازد.

شعار مردمی «ما اهل كوفه نیستیم، علی تنها بماند» نیز جلوه‏ای از همین نگاه و شناخت است.

 

پی‏نوشت:

1) صحیفه نور، ج‏2، ص‏208 .

2) همان، ج‏4، ص‏15 .

3) ولایت فقیه، ص‏161 .

4) مناقب، ابن شهرآشوب، ج‏4، ص‏89 .

5) ستودگان و ستایشگران، ص‏101 .

6) رضا معصومی، اشك شفق، ج‏1، تهران، رشیدی، 1366، ص‏339 - 340 .

7) گلواژه، ج‏1، ص‏105 .

8) همان .

9) همان، ص‏95 .

10) چلچراغ اشك، ص‏159 و 166 .

11) همان .

12) شب شعر عاشورا، ج‏1، ص‏63 .

13) همان، ج‏2، ص‏132، 133 .

14) همان .

15) چلچراغ اشك، ص‏172 .

16) همان، ص‏179 .

17) گلواژه، ج‏1، ص‏94 .

18) همان، ص‏96 .

19) همان، ص‏105 .

20) مناقب، ابن شهرآشوب، ج‏4، ص‏68 .

21) زیارت امام حسین در اول ماه رجب، مفاتیح الجنان، ص‏439 .

22) تحف العقول، ص‏239 .

23) صحیفه نور، ج‏20، ص‏189 و 190 .

24) گلواژه، ج‏1، ص‏98 .

25) همان، ج‏2، ص‏119; و نیز: اشك شفق، همان، ص‏201 - 200 .

26) همان، ص‏125 .

27) هفتاد و دو زخم كربلایی، ص‏35 .

28) گلواژه، ج‏1، ص‏93 .

29) همان، ص‏94 .

30) همان، ص‏95 .

31) همان، ص‏96 .

32) شب شعر عاشورا، ج‏1، ص‏107 .

33) اعیان الشیعه، ج‏1، ص‏597 .

34) از نویسنده، برگ و بار، ص‏181 .

35) همان، ص‏105 .

36) هفتاد و دو زخم كربلایی، ص‏55 .

37) صحینفه نور، ج‏9، ص‏57 .

38) گلواژه، ج‏1، ص‏92 .

39) همان، ص‏95 .

40) همان، ص‏96 .

41) مقتل الحسین، مقرم، ص‏464 .

42) چلچراغ اشك، ص‏162 .

43) همان، ص‏167 .

44) هفتاد و دو زخم كربلایی، ص‏46 .

45) گل‏نغمه‏های عاشورایی، ص‏15 .

46) فرهنگ عاشورا، ص‏217 .

47) گلواژه، ج‏1، ص‏112 .

48) همان، ص‏113 .

49) همان‏ص‏114 .

50) نام شعر و مجموعه شعری از نویسنده كه با الهام از همین نكته است.

51) از نویسنده، برگ و بار، ص‏131 .

52) چلچراغ اشك، ص‏173 .

53) از نویسنده، برگ و بار، ص‏98 .

54) همان، ص‏100 .

55) هفتاد و دو زخم كربلایی، ص‏35 .

56) همان، ص‏100 .

57) گل نغمه‏ها، ص‏55 .

58) چهره‏های گلگون، ص‏49 .

59) بهار آزادی، ص‏42 .

60) همان، ص‏71 .

61) در این زمینه ر . ك: «فرهنگ عاشورا» ، ص‏289 .

62) دیوان «آتشكده‏» ، ص‏59 .

63) الانوار القدسیه، ص‏99، فرهنگ عاشورا، ص‏291 .

64) از نویسنده . برگ و بار، ص‏60 .

65) هفتاد و دو زخم كربلایی، ص‏19 .

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1 آذر 1388    | توسط: علی خدامرادی    | طبقه بندی: ادبیات سیاسی، عاشورا و پیامدهای سیاسی،     | نظرات()

باز تاب اندیشه سیاسی عاشورا در شعر معاصر (قسمت اول)

از آنجا كه جوهره حركت عاشورا، حركتی سیاسی بود، نگاه سیاسی، مبارزاتی و اصلاح‏طلبانه بدان از دیرباز در بین صاحبان اندیشه و قلم رواج داشته است. شاعران بسیاری نیز به بعد اجتماعی - سیاسی عاشورا توجه كرده در كنار سروده‏های پرسوز و نوحه‏های جانگداز بر مصائب سیدالشهداء و یاران آن حضرت، بعد حماسی و انقلابی آن را مورد توجه خاص قرار داده‏اند. عناصری چون ذلت‏ناپذیری و عزت نفس، ظلم‏ستیزی، افشای ستم جائران، عدالت و برابری، اصلاح جامعه و پیكار با مفاسد، و الهام‏گیری آزادگان از مكتب عاشورا از جمله محورهای سروده‏های انقلابی و سیاسی بوده است.

نویسنده در این مقاله بعد از توجه به بعد سیاسی حماسه عاشورا و ذكر محورهای اندیشه سیاسی در نهضت كربلا، گلگشتی در بوستان شعر شاعران داشته، آنها را با عناوین: آزادی و حریت، نپذیرفتن ذلت، عدالت و آزادی، مكتب مبارزه، جاودانگی در تاریخ و .. . سامان داده است.

نگاه سیاسی به عاشورا

اهل ادب و قلم و شاعران و نویسندگان، به حادثه عاشورا از زاویه‏های مختلف نگریسته‏اند و به تبع آن «زاویه نگاه‏» ، آثار شعری و ادبی آنان نیز همان صبغه و درونمایه را یافته است.

جوهره حركت عاشورا، حركت‏سیاسی بود. امام‏حسین (ع) از موضع امامت مسلمین، با نپذیرفتن بیعت‏یزید و نامشروع دانستن حكومت امویان و ادعای اینكه امامت و خلافت و رهبری حق مسلم، مشروع و مغصوب اهل بیت است، از مدینه بیرون شد و چند ماه در مكه اقامت گزید و در آن مدت، مواضع سیاسی خویش را نسبت‏به حكومت، با مردم در میان گذاشت و در پاسخ به «استنصار» مردم كوفه و نامه‏های دعوت كوفیان و بصریان، مسلم بن عقیل را به نمایندگی به عراق فرستاد و پس از دریافت گزارش مساعد از اوضاع كوفه و بیعت هزاران نفر هوادار مسلح، به قصد تشكیل حكومت اسلامی و برپایی عدل و برانداختن سلطه ستم و ریشه كن ساختن غده شوم بنی‏امیه، عازم سرزمین عراق شد.

مبارزه با سلطه یزیدی و تلاش در راه احقاق حق ائمه و اهل بیت، حركتی سیاسی الهی و از شؤون امامت‏بود كه آن حضرت بدان پرداخت. این، نگاه واقع بینانه به حركت عاشورا است.

امامت امت «قدس سره‏» ، در بعد سیاسی حركت عاشورا سخنان فراوانی دارد كه جهت نمونه به این فراز دقت كنید:

«تكلیف بود آنجا كه باید قیام بكند و خونش را بدهد، تا اینكه این ملت را اصلاح كند، تا این‏كه این علم یزید را بخواباند و همین طور هم كرد و تمام شد» (1) . «تكلیف الهی خودش را تشخیص داد كه باید نهضت كند و راه بیفتد، برود و مخالفت‏بكند و اظهار مخالفت و استنكار كند، هر چه خواهد شد .» (2) . «آن حضرت به فكر آینده اسلام و مسلمین بود، به خاطر اینكه اسلام در آینده و در نتیجه جهاد مقدس و فداكای او در میان انسان‏ها نشر پیدا كند و نظام سیاسی و نظام اجتماعی آن در جامعه ما برقرار شود مخالفت نمود، مبارزه كرد و فداكاری كرد .» (3)

نگاه سیاسی و مبارزاتی و اصلاح‏طلبانه به قیام عاشورا، از دیرباز بین اهل اندیشه و قلم، كم و بیش بوده است، چرا كه خود سیدالشهدا (ع)، خروج خویش را برای مبارزه با ظلم و بدعت و جهت احیای قرآن و حق و به قصد امر به معروف و نهی از منكر و اصلاح امت معرفی كرده است:

«... انما خرجت لطلب الاصلاح فی امة جدی ...» (4)

شاعران بسیاری هم به بعد اجتماعی و سیاسی آن نهضت مقدس توجه داشته و آن را سروده‏اند، هر چند در سالهای نزدیك به انقلاب اسلامی، این نگرش، روشن‏تر و جدی‏تر بوده است و پس از انقلاب، چنین رویكردی عمق و شفافیت‏بیشتری یافته و این از بركات این نهضت است. به تعبیر مقام معظم رهبری:

«امروز هم شاعران و گویندگانی هستند كه برای ظلم، و فساد شعر می‏گویند و اگر انقلاب ما و این تحولی كه در همه اركان ملت ما پیدا شد به وجود نمی‏آمد، معلوم نبود كه چه می‏شد و به كجا می‏رسید؟» (5)

اندیشه سیاسی در قیام كربلا

در كنار شاعرانی كه با سروده‏های پرسوز و نوحه‏های جانگداز خویش، تنها به بعد عاطفی و نوحه گری و مرثیه بر جسم چاك‏چاك و لب عطشان سیدالشهدا (ع) می‏پرداختند، شاعرانی هم بودند و هستند كه در آن حادثه، بعد حماسی و انقلابی و اندیشه‏های سیاسی و الهام بخشی‏های اجتماعی و مبارزاتی آن را از نظر دور نداشته‏اند. عناصری كه در سروده‏های شاعران در این محور وجود دارد، قابل عنوان‏گذاری به صورت محورهای زیر است:

- ذلت‏ناپذیری و عزت نفس

- ظلم‏ستیزی و افشاگری ستم جائران

- حق‏گرایی و دعوت به رهبری ائمه

- عدالت و برابری

- آزادی و آزادگی

- احیاگری دین و سنت‏های اسلامی

- رسواسازی باطل و مبارزه با بدعت

- اقامه حق و عدل و امر به معروف و نهی از منكر

- اصلاح جامعه و پیكار با مفاسد

- جاودانگی نام حسین (ع) و شهدای كربلا

- موج آفرینی حادثه عاشورا در تاریخ

- الهام‏بخشی عاشورا به انقلابیون و ستمدیدگان

- الهام‏گیری آزادگان از مكتب عاشورا

- نقد حكومت‏یزید و شیوه‏های جاهلیت اموی

- آگاه‏سازی توده‏ها و دریدن پرده‏های غفلت

- تبیین مظلومیت اهل بیت (ع)

- شایستگی امام‏حسین (ع) و عترت به امامت و پیشوایی

- ضرورت فداكاری و جهاد در راه عقیده و مرام

- شكست‏سلطه‏ها در برابر سلاح شهادت و مظلومیت

- برتری شهادت با افتخار، بر زندگی ذلیلانه

- ضرورت پیام‏رسانی در حماسه‏های خونین

- دشمنی دیرینه جبهه یزیدی با اساس اسلام

و ... موارد و مفاهیمی از این دست، كه هم در قیام عاشورا وجود داشته و از درس‏ها و پیام‏های اجتماعی و سیاسی آن به شمار می‏رود، و هم در سروده‏های شاعران متعهد و آگاه عاشورایی به وضوح دیده می‏شود.

روشن است كه پرداختن به مفاهیم سیاسی یاد شده و تحلیل و كاوش آنها در اشعار شعرا، كاری عظیم و پرحجم و بیرون از حوصله این نوشتار است. ناچار باید اشاراتی به نمونه‏هایی از سروده‏های شاعران داشت، تا گوشه‏ای از بازتاب این اندیشه‏ها در آینه شعر و ادب، روشن گردد. از آنجا كه بهره‏گیری از شعر، به لحاظ زبان عام و فراگیر و جذاب و دلنشین آن، در جاودانه ساختن مفاهیم دینی و اجتماعی مؤثر است، اهتمام جدی‏تر در زمینه سرودن شعرهای آیینی با نگرش‏های سیاسی اجتماعی به حادثه كربلا و كلا مضامین مكتبی و حركت مستمر و ریشه‏دار دین در جامعه، می‏تواند یكی از گام‏های اساسی و ارزشمند به شمار آید.

گلگشتی در بوستان شعر

از محورهای یاد شده به عنوان اندیشه سیاسی نهضت عاشورا، به چند نمونه اشاره می‏شود و ابیاتی در باره آنها آورده می‏شود:

1 . آزادی و حریت

ناظر زاده كرمانی می‏گوید:

ای یاد تو در عالم، آتش زده بر جانها

هر جا ز فراق تو چاك است گریبانها

ای گلشن دین سیراب با اشك محبانت

از خون تو شد رنگین هر لاله به بستانها

بسیار حكایتها گردیده كهن اما

جانسوز حدیث تو، تازه است‏به دورانها

در دفتر آزادی، نام تو به خون ثبت است

شد ثبت‏به هر دفتر، با خون تو عنوان‏ها

این سان كه تو جان دادی، در راه رضای حق

آدم به تو می‏نازد، ای اشرف انسان‏ها

قربانی اسلامی با همت مردانه

ای مفتخر از عزمت همواره مسلمانها (6)

مرحوم خوشدل از شاعران پیش از انقلاب، در مفاهیم سیاسی اجتماعی نهضت كربلا بسیار شعر سروده است. در یكی از آنها كه به فلسفه نهضت‏حسینی اشاره می‏كند، می‏گوید:

بزرگ فلسفه قتل شاه دین این است

كه مرگ سرخ به از زندگی ننگین است

حسین مظهر آزادگی و آزادی است

خوشا كسی كه چنینش مرام و آیین است

نه ظلم كن به كسی نی به زیر ظلم برو

كه این مرام حسین است و منطق دین است

همین نه گریه بر آن شاه تشنه لب كافی است

اگر چه گریه بر آلام قلب تسكین است

ببین كه مقصد عالی وی چه بود ای دوست

كه درك آن سبب عز و جاه و تمكین است

ز خاك مردم آزاده بوی خون آید

نشان شیعه و آثار پیروی این است (7)

نیز دكتر قاسم رسا، در ترجمه كلام اباعبدالله (ع) می‏گوید:

گر شما را به جهان دینی و آیینی نیست

لااقل مردم آزاده به دنیا باشید (8)

در سروده فضل‏الله صلواتی می‏خوانیم:

درس آزادی به دنیا داد رفتار حسین

بذر همت در جهان افشاند افكار حسین

با قیام خویش بر اهل جهان معلوم كرد

تابع اهل ستم گشتن بود عار حسین (9)

در یكی از سروده‏های محسن حافظی می‏خوانیم:

جان فدا كردی به راه مكتب آزادگی

جان هر آزاده‏ای گردد فدایت‏یا حسین (10)

شاعر دیگری چنین سروده است (در باره عباس بن علی):

درس آزادگی عباس به عالم آموخت

زانكه شد مست از آن باده كه در ساغر توست (11)

احد ده‏بزرگی از زبان پیشوای آزادی چنین می‏سراید:

منم آزاد مرد ملك هستی

منم قانونگذار كشور گل

منم ویرانگر كاخ ستمگر

منم روح عدالت گستر گل (12)

2 . نپذیرفتن ذلت

شاید این عنوان، هم‏مضمون با آزادگی باشد، ولی به هر حال به صورت جداگانه «زیر بار ظلم نرفتن‏» و «پذیرای ذلت نشدن‏» كه فلسفه شهادت اباعبدالله بود و در جمله معروف «هیهات منا الذلة‏» تجلی یافته، در سروده‏های فراوانی آمده است كه به چند نمونه اشاره می‏شود:

روزی كه به كوفه رو نمود از عرفات

بگزید طریق عشق، بر حب حیات

در گوش نسیم روزگاران فرمود:

آزاده، ستم‏پذیر گردد؟ هیهات! (13)

و جواد محقق گوید:

آنكه به حق خم نگشت در بر ظالم

سرو صفت، قامت رسای حسین است (14)

در شعر خسرو نژاد هم می‏خوانیم:

جان ز كف دادن و تسلیم به ظالم نشدن

آری، آری به خدا همت عالی این است

جان به قربان تو ای كشته كه خود فرمودی

مرگ با نام به از زندگی ننگین است (15)

و نیز این رباعی كه از زبان سیدالشهداست:

من تن به زیر بار مذلت نمی‏دهم

نورم، عنان خویش به ذلت نمی‏دهم

جان می‏دهم ز دست، ولی با یزید پست

دست از برای دادن بیعت نمی‏دهم (16)

قاسم سروی می‏سراید:

كشته شد اما نشد تسلیم نامردی و زور

چون سرافرازی و مردی ایده و ایمان اوست

درس رادی و جوانمردی به عالم داد و رفت

كاخ حریت‏به پا از درس جاویدان اوست (17)

شاعران، اغلب با الهام از خطبه‏ها و رجزهای امام‏حسین (ع) این مفهوم را ترسیم كرده و «ذلت‏پذیری‏» را منافی شان امام و روح بلند و آزاده او دانسته‏اند. باز هم شعری از دكتر رسا:

من نه آن باشم كه آرم پیش دشمن سرفرود

كی ز جان‏بازی بود آزادمردان را حذر

عزت و مردانگی را یاد گیرید از حسین

تا چو جان گیرید در بر شاهد فتح و ظفر

مظهر ناموس و غیرت، آیت مردانگی

كی شوم تسلیم حكم غاصب بیدادگر (18)

و این شعر زیبای خوشدل را همه حفظ‏اند كه:

نه ظلم كن به كسی، نی به زیر ظلم برو

كه این مرام حسین است و منطق دین است

ز خاك مردم آزاده بوی خون آید

نشان شیعه و آثار پیروی این است (19)

جمله «موت فی عز خیر من حیاة فی ذل‏» كه از كلمات درخشان سیدالشهدا است، (20) در برخی سروده‏ها چنین انعكاسی یافته است:

(مرگ با عزت ز عیش در مذلت‏بهتر است)

نغمه‏ای می‏باشد از لعل درربار حسین

از آستان همت ما ذلت است دور

و اندر كنام غیرت ما نیستش ورود

بر ما گمان بردگی زور برده اند

ای مرگ، همتی كه نخواهیم این قیود

3 . عدالت و آزادی

از فلسفه‏های مهم قیام كربلا، دعوت به حق و عدل و تامین آزادی برای انسانها و شكستن سلطه ستم و گسستن حصارها و بندهای بردگی از دست و پای مردم بود. در زیارت‏نامه امام، گواهی می‏دهیم كه وی دعوتگری به سوی قسط و عدل و برپا دارنده عدالت و ایجاد امنیت‏برای ستمدیدگان بود: «اشهد انك قد امرت بالقسط و العدل و دعوت الیهما» ، (21) «و یامن المظلومون من عبادك ...» (22) امثال اینگونه تعابیر در متون عاشورایی بسیار است. به تعبیر امام راحل قدس سره:

«سیدالشهدا سلام الله علیه از همان روز اول كه قیام كردند برای این امر، انگیزه‏شان اقامه عدل بود ... تمام زندگیش را صرف این كرد كه این حكومت، حكومت جور بسته شود و از بین برود .» (23)

شاعری از زبان سیدالشهدا چنین می‏سراید:

دادن جان به ره آزادی

به خدا بهتر از این زندگی است

مرگ اندر ره آزادی و عدل

بهتر از بندگی و بردگی است (24)

عدالتخواهی، مفهوم ظلم‏ستیزی و مبارزه با سلطه جائر را هم با خود دارد. در اشعار شاعران، این مقوله هم زیاد به چشم می‏خورد، بصیر اصفهانی گوید:

سر سلسله مردم آزاد حسین است

آن كس كه در این ره سر و جان داد حسین است

مردی كه چون كوهی به بر تیشه بیداد

دامن به كمر برزد و استاد حسین است

مردانه در این مرحله بگذاشت قدم را

بر ضد ستمكار برافراشت علم را

با نیروی یزدانی و با دست‏خدایی

بشكست‏به هم قدرت اركان ستم را

او كرد به نوع بشر این قاعده تعلیم

كاندر ره آزادگی از جان نبود بیم

دیگر نهراسید ز ستمكار ستمكش

مظلوم به ظالم نكند كرنش و تعظیم

اعلامیه از قتلگه كرب و بلا داد

با زینب و سجاد سوی شام فرستاد

این جمله ز خون بود در آن نشریه مسطور

باید بشر از قید اسارت شود آزاد (25)

اقبال لاهوری، متفكر و شاعر بلند آوازه از اهل سنت، در سروده خویش از حریت‏حسین (ع) و لاله كاشتن او در سرزمین كربلا و استبداد ستیزی حضرتش و بیدار ساختن ملت دم می‏زند و چنین می‏گوید:

آن شنیدستی كه هنگام نبرد

عشق با عقل هوس پرور چه كرد؟

آن امام عاشقان پور بتول

سرو آزادی ز بستان رسول

الله الله بای بسم الله پدر

معنی ذبح عظیم آمد پسر

بر زمین كربلا بارید و رفت

لاله در ویرانه‏ها كارید و رفت

تا قیامت قطع استبداد كرد

موج خون او چمن ایجاد كرد

ما سوی الله را مسلمان بنده نیست

نزد فرعونی سرش افكنده نیست

خون او تفسیر این اسرار كرد

ملت‏خوابیده را بیدار كرد

رمز قرآن از حسین آموختیم

ز آتش او شعله‏ها اندوختیم (26)

4 . مكتب مبارزه

پیوسته انقلابیون، از زندگی و شهادت سرخ‏جامگان شهید الهام می‏گیرند و حماسه‏های متجلی در شهادت‏ها، انگیزه‏آفرین و مبارز پرور و شهیدساز بوده و خواهد بود. نگاه به عاشورا به عنوان مكتبی كه الگوی جهاد و شهادت‏طلبی و فداكاری است و همه ملل جهان و آزادگان باید از این سرچشمه سیراب شوند، از عناصر دیگری است كه در اشعار عاشورایی مطرح است، به نمونه‏هایی نیز از اینگونه سروده‏ها توجه كنید:

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1 آذر 1388    | توسط: علی خدامرادی    | طبقه بندی: ادبیات سیاسی، عاشورا و پیامدهای سیاسی،     | نظرات()